گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

خنک جانی که او یاری پسندد

کز او دوریش خود صورت نبندد

تو باشی خنده و یار تو شادی

که بی‌شادی دهان کس نخندد

تو باشی سجده و یار تو تعظیم

که بی‌تعظیم هرگز سر نخنبد

تو باشی چون صدا و یار غارت

چو آوازی به نزد کوه و گنبد

تو آدینه بوی او وقت خطبه

نه ز آدینه جدا چون روز شنبد

نگر آخر دمی در نحن اقرب

نظر را تا نجنباند نجنبد

خیالی خوش دهد دل زان بنازد

خیالی زشت آرد دل بتندد

بر او مسخره آمد دل و جان

گه از صله گه از سیلیش رندد

مزن سیلی چنانک گیج گردم

ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند

خمش تا درس گوید آن زبانی

که لا باشد به پیشش صد مهند

اگر گویی تو نی را هی خمش کن

بگوید با لبش گو ای مؤید

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۶ نوشته:

تو باشی چون صدا و یار غارت
چو آوازی به نزد کوه و گنبد
▌ تو پیش من بودی اما / من ترا در صدایت / ملاقات کردم . / درکنار پرتگاهی که جن داشت / در اطراف آلبالوهای نارس / یادت هست / اشیای بیهوده در صدای تو می سوخت / من از همان روزها / با صبرهایِ پیاده / تمام نرسیدن هایم را گز کردم / که از پشت درختی خیس / برایم قصه بگویی / و بگذاری از قافیه های یک دعای سالخورده / به نام نمناکت دست بکشم .

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۵۰ نوشته:

تو باشی چون صدا و یار غارت
چو آوازی به نزد کوه و گنبد
▌ تو پیش من بودی اما / من ترا در صدایت / ملاقات کردم . / درکنار پرتگاهی که جن داشت / در اطراف آلبالوهای نارس / یادت هست / اشیای بیهوده در صدای تو می سوخت / من از همان روزها / با صبرهایِ پیاده / تمام نرسیدن هایم را گز کردم / که از پشت درختی خیس / برایم قصه بگویی / و بگذاری از قافیه های یک دعای سالخورده / به نام نمناکت دست بکشم .
احمد آذرکمان 94.6.17

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.