گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآیی

لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی

صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی

همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی

صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی

دو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی

چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد

چه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی

چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشد

چه جهان‌های دیگر که ز غیب برگشایی

ز تو است این تقاضا به درون بی‌قراران

و اگر نه تیره گل را به صفا چه آشنایی

فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردان

فلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن ضیایی

نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی

نه قراضه جویی آخر همه کان و کیمیایی

مثل قراضه جویان شب و روز خاک بیزی

ز چه خاک می‌پرستی نه تو قبله دعایی

چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید

عجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی

و عجبتر اینک آن شه به نیاز رفت چندان

که گدا غلط درافتد که مراست پادشاهی

فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توست

تو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی

فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید

که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی

سخنم خور فرشته‌ست من اگر سخن نگویم

ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی

تو نه از فرشتگانی خورش ملک چه دانی

چه کنی ترنگبین را تو حریف گندنایی

تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است

که خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی

تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن

غلطم بگو که شمسا همه روی بی‌قفایی

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

abbas در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۳۸ نوشته:

سخنم خور فرشته است و اگر سخن نگویم / ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
بقول استاد دینانی هر چیزی یا نو است یا کهنه و سخن هم می تواند نو یا کهنه باشد، حیوانات از روی صدا شناخته می شوند و صدا از طبیعتشان است و آوای انسان سخن است و سخن معنی دار و مشکل گشا همیشه نو است و سخن خوب هرگز کهنه نمی شود (هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود / وارهد از حد جهان، بی‌حد و اندازه شود)،انسان در تولد حرف نمی زند ( بقول آریانپور اولین کلمه را نوزاد که همان من است از مه مه ، مامان، من می آموزد که از نیازهایش نشات می گیرد و بهمین خاطر است که اولین عشق نوزاد مادرش می باشد) و کلمه از ارتباط با محیطش و براساس نیازهای انسان کم کم شکل می گیرد و انسان بدون فرهنگ بقول ادگارمورن در کما بسر می برد، سیمین دانشور در مورد ارزش سخن می گوید:کودک وقتی از تیرگی زهدان به روشنی جهان دیده می گشاید، نخستین تلاقی با زندگی را با فریاد ندا می دهد، این همان فریادی است که هیبتش میان دو نیمه ی قلب پرده می افکند و با این فریاد آمیختن خون تیره و روشن ممنوع می شود و نماد ارزش صدا در زندگی ادمی است و انکه گفت از سخن عشق ندیدم خوش تر و انکه گفت تنها صداست که می ماند هر دو از حقیقتی وقوف داشته اند که از وحی و دل نشات می گیرد.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امین کیخا در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۳۸ نوشته:

عباس جانم چه مایه زیبا و برازنده نوشته اید . زهی ! بویژه هنگامیکه از بستن پرده ی میان دو دهلیز سخن به میان آوردی از نظرافروزی و چشم روشنی ات داستان زدی به به . شاد و تازه رو شدم . بله سخن دانی به حکمت میماند اینکه سخن از دینانی خوشویر به میدان بیاید هیچ شگفت نیست . درود به همه این بزرگان که نامشان را بلند کردی .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مجید آقا در ‫۴ سال قبل، دو شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۶ نوشته:

به نظر من
فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید
که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی
بجای کلمه بپرد بپوید بهتده

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مجید آقا در ‫۴ سال قبل، دو شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۴ نوشته:

به نظر من
فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید
که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی
بجای کلمه بپرد بپوید بهتره

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.