گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

عشق است دلاور و فدایی

تنهارو و فرد و یک قبایی

ای از شش و پنج مهره برده

آورده تو نرد دلربایی

یکتا شده خوش ز هر دو عالم

بربوده ز یک دلان دوتایی

آخر تو چه جوهر و چه اصلی

ای پاک ز جای از کجایی

در عالم کم زنان چه بیشی

در خطه دل چه جان فزایی

نتوان ز تو عشق صبر کردن

صبرا تو در این هوس نشایی

نادیده مکن چو دیده‌ای تو

بیگانه مرو چو آشنایی

تا ما ماییم جمله ابریم

بی ظلمت ما مها تو مایی

در پای غمش چه دیدی ای جان

کاین دست گشاده در دعایی

ای دل ز قضا چه رو نمودت

کز عشق تو طالب بلایی

رفتم بر عشق کاین به چند است

گفتا که نباشد این بهایی

الا بر شاه شمس تبریز

سر پای کنی به سر بیایی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۳۱ نوشته:

بی ظلمت ما، مها تو مایی...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

نادر.. در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۵۱ نوشته:

همه دردم این بود:
"ظلمت پیرامن"
..
و من اما
درونم تاریک!
ن.ت

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

همایون در ‫۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۴۰ نوشته:

زبان عشق با زبان علم و زبان فلسفه و سیاست و اقتصاد تفاوت دارد آنها واژگان و مفاهیم خود را دارند و همچنین مقاصد خاص خود را دنبال میکنند.
عارف حس و نگاه خود را از وجود خود و هستی، با زبان شعر با خود و هستی درمیان میگذارد، گویی خود هستی زبان گشوده است و عارف از قول وجود و هستی به راز ورزی و رازپردازی درآمده است، هیچ کلمه ای به دردش نمی خورد و هیچ استدلالی بکارش نمی آید حتی از وجود خود نیز هیچ بهره ای نمی تواند ببرد چون هستی را تنها یک قماربازی میبیند که از همه بیشتر می بازد و اطراف او را تشنگان و گرسنگان و مال پرستان گرفته اند و همه از دارایی های او برخوردار میشوند. ولی عارف فقط محو تماشای او شده است. عارف نماینده هستی و وجود است و دیگران تنها تصویر هستی را محو و تاریک میکنند و گرد و خاک آسمان را زیاد و جلوه ماه را کم میکنند
آنچه در هستی کار میکند و عارفِ هستی را پدید می آورد، عشق است و هستی خود از جنس عشق است، بقیه با اصل کار ندارند بلکه با حواس ظاهری و با عقل محاسبه گر بدنبال روشنایی و گرمی و غذا و آسایش و تولید و ثروت هستند
اگر به سراغ شمس و آفتاب هستی که همان عارف هستی است می آیی تنها با عشق بیا که جای آن دل است نه سر، که آشنا ترین ها به هستی همانا عاشقان و عارفان هستند که عشق را می شناسند و میدانند هستی بر عشق استوار است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.