گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

کرانی ندارد بیابان ما

قراری ندارد دل و جان ما

جهان در جهان نقش و صورت گرفت

کدامست از این نقش‌ها آن ما

چو در ره ببینی بریده سری

که غلطان رود سوی میدان ما

از او پرس از او پرس اسرار ما

کز او بشنوی سر پنهان ما

چه بودی که یک گوش پیدا شدی

حریف زبان‌های مرغان ما

چه بودی که یک مرغ پران شدی

برو طوق سر سلیمان ما

چه گویم چه دانم که این داستان

فزونست از حد و امکان ما

چگونه زنم دم که هر دم به دم

پریشانترست این پریشان ما

چه کبکان و بازان ستان می‌پرند

میان هوای کهستان ما

میان هوایی که هفتم هواست

که بر اوج آنست ایوان ما

از این داستان بگذر از من مپرس

که درهم شکستست دستان ما

صلاح الحق و دین نماید تو را

جمال شهنشاه و سلطان ما

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امیر در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۴۱ نوشته:

سلام لطفا در باره بیت 5 و 6 توضیح و تفسیر بفرمایید دوستان
این شعر زیبا رو هم گروه کامکارهای عزیز اجرا کردن. به نام تصنیف بیابان بیکران

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۶ نوشته:

ذات هستی‌ بی‌ قراری است، نا محدودی است، و نا فهمیدنی، این مطلب با علم امروز کاملا جور است که برای هر بخش از هستی‌ علم فیزیک جداگانه پیدا شده است که با یکدیگر هیچ نقطه مشترکی ندارند و هنوز برای بخش‌هایی‌ از هستی‌ مثل سیاه چاله‌ها و یا انبساط نخستین، اگر در کار باشد، هنوز دانش فیزیکی‌ نداریم همچنین پدیده‌ای مثل انرژی تاریک و غیره
انسان این آرزو را همواره داشته و دارد که راز هستی‌ را بگشاید و یا گوشی برای دریافت این راز پیدا کند و به عبارتی زبانی برای گفتن راز هستی‌ به دست آورد
هستی‌ لحظه‌ای آرام ندارد بلکه دائماً در تغییر و دگرگونی است و اسرار نوی را نمایش می‌‌دهد، هر رازی که گشوده می‌‌شود راز جدیدی آماده خود نمائی است
انسان‌هایی‌ هم پیدا می‌‌شوند که چون مرغان در این هوای راز آلود پرواز می‌‌کنند و این راز‌ها را شکار می‌‌کنند ولی مرغی که راز نهائی را به یابد و گوشی که توان شنیدن آن را داشته باشد هرگز پیدا نمی شود چون این از امکان خارج است و بی‌ حدی نمی تواند درون مرزی قرار گیرد و پریشانی و بی‌ قراری نمی تواند درون فهمی‌ به گنجد و هستی‌ برای فهمیده شدن پیدا نگردیده است بلکه بسیار زیبا تر و فراخ تر از آن است و با شکوه تر
در سال‌های پیش تر این سخنان به گوش دانشمندان ما نا هنجار می‌‌نمود زیرا کشفیات فراوان علمی‌ بشر را بسیار به دانش خود خوش بین کرده بود به طوری که با اطمینان تصور می‌‌نمود که علم از همه پیچیدگی‌ها سر در خواهد آورد
مهم تر آنکه انسان نقش خود را نیز نمی تواند پیدا کند، آیا نقش انسان در زاد و ولد خلاصه می‌‌شود مانند سایر موجودات، آیا نقش انسان پرستش خدایی است که آن را نمی شناسد آنگونه که دین می‌‌گوید، آیا انسان تنها یک کوشنده علمی‌ است و تنها با تجربه حسی خود باید سر و کار داشته باشد، آیا سایر موجودات در هستی‌ انسان دخیل ا‌ند و نقش انسان گسترده تر از وجود فیزیکی‌ اوست، آیا انسان از منظومه شمسی خود باید خارج شود تا به هستی‌ و نقش خود گسترش دهد، آیا انسان مجموعه‌ای از میلیارد‌ها سلول و باکتری نظام یافته است که با هم کار می‌‌کنند یا مانند سر بریده‌ای که نه به حرف خود و نه به دست و پای خود و نه آنکه به چشم و گوشی نیاز داشته باشد با حسی راز آمیز و خاموش مانند کششی عشق آلود به سویی که میدان اوست روان است و خانه‌ای که ایون آن سر به آسمان هفتم می‌‌ساید جای اوست
از این‌ها بگذریم تنها کافی‌ است که به صورت دوست خود بنگریم تا هستی‌ و شاه هستی‌ و راز هستی‌ بر ما نمایان شود
زهی فرهنگ جلالی و آهنگ کیهانی که در انسان نهفته است و در شعر جلال دین سروده می‌‌شود و سماع ما و رخسیدن ما را با آن ممکن می‌‌سازد زیرا با هستی‌ ما هماهنگ ‌ترین است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
نیما در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۷ نوشته:

چو در ره ببینی بریده سر
که غلطان رود سوی میدان ما
از او پرس از او پرس اسرار ما
کز او بشنوی سر پنهان ما
اشاره به حضرت حسین بن منصور حلاج( منصور حلاج) دارد جناب جلال الدین

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
هادی در ‫۶ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۱ نوشته:

جناب همایون لذت بردم از نوشته و نظر شما. ناشناخته ها و نادانسته های ما همانطور که گفتید فزون ازشمار است. البته این کشش و جذبه ای که مولانا در اشعارش جاودانه کرده به دلیل پاسخی است که به سوالات من و شما می دهد. آنچه من از صحبت های مولانا فهمیده ام آین است که دلیل و هدف هستی، شدن و اتفاق افتادن است. و خلق زیبایی های جدید نیازمند عشق است و این عشق است که سر انجام توان رساندن ما به خدا را دارد.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ملیکا رضایی در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۹ نوشته:

این شعر را همایون شجریان و محمد معتمدی در آهنگ کرانی ندارد بیابان ما به زیبایی تمام اجرا کردند 

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ملیکا رضایی در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۵۳ نوشته:

فقط اگر کسی میداند که در آلبوم اپرای عروسکی مولانا ،فکر کنم نام آلبوم همایون شجریان و محمد معتمدی این بود ،کسی که در این آهنگ که گفتم ،کرانی ندارد بیابان ما ...ابتدای آهنگ میخواند کیست ،خوشحال میشوم بگوید...واقعا صدای بی نظیری داشت !

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.