گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

بفرمود تا شد نویسنده پیش

نشاندش بر تخت نزدیک خویش

یکی نامه فرمود با رای و هوش

پر از مهر نزدیک فرطورتوش

چو ماهی برآمد ز دریای مشک

گذر کرد بر روی کافور خشک

ببست از بر کاغذ ابری چو قار

ببارید ازو گوهر شاهوار

نخستین که بنهاد سر بر زمین

گرفت آفرین بر جهان آفرین

خداوند پیدا و راز نهفت

خداوند بی یار و انباز و جفت

به شش روز نه چرخ بر پای کرد

جهان را بدو اندرو جای کرد

ز برهان او ذره مهر و ماه

به ایشان شماره دهد سال و ماه

ز دیو و دد و آدمی و پری

ز خورشید تا ذره ای بنگری

همه بندگانند جویندگان

درین بندگی نیز پویندگان

ورا در جهان پادشاهی رواست

که او آفریننده پادشاست

وزو بر شهنشاه فرطورتوش

جهاندار و بینا دل و پاک هوش

سزاوار باشد بدو آفرین

که هم با نژاد است و هم پاک دین

هم از خسروان جهان برتر است

سرافراز و بر مهتران مهتر است

خداوند گنجست و تاج و کمر

خداوند با زیب و با مهر و فر

ز ما نیز بر وی فراوان درود

درودی که مهرش بود تار و پود

رسیدم به خوبی بدین بوم و بر

سر مرز آن خسرو نامور

ابا لشکر و بوق و کوس و سپاه

ابا نامداران زرین کلاه

چو از گردش چرخ ناسازگار

مرا بهره این بد در این روزگار

که حیران شوم چند گه در جهان

ببینم بسی آشکار و نهان

به نزدیک مرز شما آمدیم

بدین بوم و بر چند گه دم زدیم

ز گفتار و کردار و فرهنگ تو

ز مردی و دیدار و نیرنگ تو

شنیدیم هرگونه از هرکسی

که دارید بهره ز دانش بسی

چنین آرزو خاست در جان ما

برینست جاوید پیمان ما

که با تو مرا آشنایی بود

ز دیدار تو روشنایی بود

منم پهلوان زاده بافرین

سرافراز گردی ز ایران زمین

جهانگیر پور جهان پهلوان

سپهبد سرافراز روشن روان

چو دستان نیا و چو رستم پدر

جهاندار و گردنکش و نامور

نبیره سرافراز سام سوار

که از جنگ شیران ربودی شکار

بدین گونه از زخم شمشیر تیز

بماندست ازو نام تا رستخیز

کنون زو منم در جهان یادگار

به هر کار شایسته کارزار

شنیدم که اندر شبستان تو

پس پرده خوب رویان تو

یکی ماه روییست نام آرزوی

مرا خاست در دل بسی آرزوی

که با تو یکی نیز خویشی کنم

به خوبی بسی رای بیشی کنم

به من ده به آیین تو آن ماه را

نگار سمن بوی دلخواه را

بدین گفتگو اندرون جنگ نیست

تو را هم به پیوند ما ننگ نیست

چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز

چو بگشاد لب را به گفتار نغز

که گیتی به پیوند خرم بود

به بیگانگی دل پر از غم بود

نبینی که بر شاخ های درخت

به پیوند بنهد یکی نیک بخت

چو سر برکشد شاخ آید به بر

دهد میوه را بخش تو خوب تر

همیدون به آب روان درنگر

که چون یافت پیوند آب دگر

یکی چشمه ای همچو دریا شود

جهانش درازی و پهنا شود

چو گشت از نوشتن سخن اسپری

برآراست دیو سیه رهبری

فرستاد با او دلاور سوار

ز گردان شمشیر زن یک هزار

ابا هدیه و اسپ آراسته

ز دینار و از گنج و از خواسته

روان گشت دیو از بر راه دور

بتازید در راه یک ماهه بور

بیامد سیه دیو با تاب و توش

به نزدیکی شاه فرطورتوش

یکی را فرستاد از پیشتر

که گوید بدان شاه با مهر و فر

که آمد فرستاده نامدار

بر شاه فرطور پاکیزه وار

چو بشنید آن خسرو سرفراز

پذیره فرستاد پیشش فراز

گوی نامور بود وارود نام

به نزدیک شه یافته رای وکام

روان گشت و آمد پذیره به راه

خود و نامداران با دستگاه

چو آمد به نزد سیه دیو گرد

سوار سرافراز با دستبرد

فرود آمد از اسب و پرسید دیر

سواری برافکند از آن پس چو شیر

که تا شاه را زان دهد آگهی

از این شیروش مرد با فرهی

سیه دیو شیراوژن و سرکشست

تو گویی که بر زین که آتش است

چو بشنید خسرو برآراست کار

به نزدیک آن انجمن شهسوار

بیامد سیه دیو مانند کوه

ز گردان ایران ابا او گروه

چو آمد در ایوان آن سرفراز

درودش رسانید و بردش نماز

یکی هدیه و اسپ آراسته

ابا گنج و دینار و هم خواسته

بیاورد بسپرد و نامه بداد

بسی از جهان آفرین کرد یاد

ستایش نمود از فرامرز گرد

ز مردی و فرهنگ و از دستبرد

از آن کارهایی که او کرده بود

به هندوستان و به چین رفته بود

به نزدیک شاه پری باز گفت

شهنشا پذیرفت و اندر شکفت

از آن پس بفرمود فرطورتوش

وزآن پیشکاران با رای و هوش

یکی کاخ پرمایه پرداختند

ز بهر سیه دیو یل ساختند

ز گردان چو پرداخت آن بارگاه

بیامد نشست از بر تخت شاه

بیاورد آن نامه دل پسند

وزو مهر برداشت بگشاد بند

چو برخواند نامه دبیر جوان

شگفتی نمودند پیر و جوان

از آن جستن مهر و پیوند او

پراندیشه شد خسرو نامجو

ز یک ره به پیوند او شاد گشت

ز روی دگر پر ز فریاد گشت

که با آدمی نبود از بن وفا

گرفتار خشمند و کین و جفا

به آغاز اگر چند نیکی کنند

سرانجام عهد و وفا بشکنند

نباشند پیوسته بر یک نهاد

نجنبد ز هر جا به هر خیره باد

به جای نکویی بدی آورند

به هر راستی در کژی آورند

وگر سر بپیچم ازین گفتگوی

نخواهم که دختر شود جفت اوی

پر از درد گردد دل پهلوان

ز ساغر گراید به تیر و کمان

به ناکام با او بباید زدن

از آن پس ندانم چه شاید بدن

یکی کینه پیدا شود در نهان

بسی بر سر آید سر اندر زمان

از آن پس که داند بجز کردگار

که فیروز برگردد از کارزار

چنین گفت داننده پیش بین

که هرکس که پیدا کند تخم کین

ز کردار خود زود پیچان شود

سر پادشاهیش ویران شود

به گیتی برش رنج و سختی بود

به محشر همان شوربختی بود

پس آن به که با داد داد آوریم

به پاسخ همه مهر یاد آوریم

که گیتی فسونست و پر درد و رنج

به یکسان نماند سرای سپنج

همه مهتری باد فرمان ما

نکو کاری و رای و پیمان ما

چو زاندیشه بیکران شد ستوه

برآورد سر کرد زی رخ ستوه