گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۲۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

از آن باده ندانم چون فنایم

از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم

زمانی قعر دریایی درافتم

دمی دیگر چو خورشیدی برآیم

زمانی از من آبستن جهانی

زمانی چون جهان خلقی بزایم

چو طوطی جان شکر خاید به ناگه

شوم سرمست و طوطی را بخایم

به جایی درنگنجیدم به عالم

بجز آن یار بی‌جا را نشایم

منم آن رند مست سخت شیدا

میان جمله رندان‌های هایم

مرا گویی چرا با خود نیایی

تو بنما خود که تا با خود بیایم

مرا سایه هما چندان نوازد

که گویی سایه او شد من همایم

بدیدم حسن را سرمست می گفت

بلایم من بلایم من بلایم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان

ترایم من ترایم من ترایم

تو آن نوری که با موسی همی‌گفت

خدایم من خدایم من خدایم

بگفتم شمس تبریزی کیی گفت

شمایم من شمایم من شمایم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » مولویه » آواز از آن باده ندانم چون فنایم

شهرام ناظری » مولویه » آواز نهفت (چو خورشیدی برآیم)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

انسان هیچ چهره ثابتی ندارد زیرا هماهنگ با هستی‌ و عاشق یار و در چنگ زیبائی و متصل به بی‌ پایانی و بی‌ مرزی هستی‌ است، و افسوس اگر بخواهد وانمود کند که شخصیت ثابت و معینی دارد و از این همه نعمت‌ها که در این غزل بر شمرده می‌‌شود محروم گردد
انسانی‌ که جلال دین می‌‌شناسد مقصود هستی‌ است و سروری هستی‌ را دارد و به اندازه آن بزرگ است
انسانی‌ مانند شمس ارزشی برابر همه انسان‌ها دارد و کسی‌ مانند جلال دین ارزشی هما گونه دارد
این ارزش‌ها از باده‌ای که عشق نام دارد نصیب انسان می‌‌شود
بی‌ نقشی است که توانائی خدا گونه به انسان می‌‌بخشد وگر نه هر نقشی انسان را محدود و مردنی می‌‌کند

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام