گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

از آن باده ندانم چون فنایم

از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم

زمانی قعر دریایی درافتم

دمی دیگر چو خورشیدی برآیم

زمانی از من آبستن جهانی

زمانی چون جهان خلقی بزایم

چو طوطی جان شکر خاید به ناگه

شوم سرمست و طوطی را بخایم

به جایی درنگنجیدم به عالم

بجز آن یار بی‌جا را نشایم

منم آن رند مست سخت شیدا

میان جمله رندان‌های هایم

مرا گویی چرا با خود نیایی

تو بنما خود که تا با خود بیایم

مرا سایه هما چندان نوازد

که گویی سایه او شد من همایم

بدیدم حسن را سرمست می گفت

بلایم من بلایم من بلایم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان

ترایم من ترایم من ترایم

تو آن نوری که با موسی همی‌گفت

خدایم من خدایم من خدایم

بگفتم شمس تبریزی کیی گفت

شمایم من شمایم من شمایم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید
حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۷ نوشته:

انسان هیچ چهره ثابتی ندارد زیرا هماهنگ با هستی‌ و عاشق یار و در چنگ زیبائی و متصل به بی‌ پایانی و بی‌ مرزی هستی‌ است، و افسوس اگر بخواهد وانمود کند که شخصیت ثابت و معینی دارد و از این همه نعمت‌ها که در این غزل بر شمرده می‌‌شود محروم گردد
انسانی‌ که جلال دین می‌‌شناسد مقصود هستی‌ است و سروری هستی‌ را دارد و به اندازه آن بزرگ است
انسانی‌ مانند شمس ارزشی برابر همه انسان‌ها دارد و کسی‌ مانند جلال دین ارزشی هما گونه دارد
این ارزش‌ها از باده‌ای که عشق نام دارد نصیب انسان می‌‌شود
بی‌ نقشی است که توانائی خدا گونه به انسان می‌‌بخشد وگر نه هر نقشی انسان را محدود و مردنی می‌‌کند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
بابک در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۱ نوشته:

این « زیبائی هما » که در افکندن دام و نوازش کردن و سرمست کردن ، انسان را ، همسرشت خود ِهما میسازد ، همان همای زیباست که در طور سینا در بوته پدیدار شد، و به موسی گفت که من خدا هستم . اگر به زنجیره سخنان مولوی نگاهی دقیق بکنیم ، دیده میشود که یک تصویر، در تصویر دیگر، زنجیر میشود ، و این تصاویر با هم ، روند جاذبه زیبائی خدا ، و این تحول انسان به خدا را نشان میدهد . در آغاز سایه عشق ، دام است . سپس سایه هما ، نوازشگر است نه دامیست برای اسیر ساختن و سپس ، خود هما یا خدا ، مرا تبدیل به هما و خودش را سایه من میسازد . سپس « ُحسن یا زیبائی » ، جانشین « سایه » میشود ، که بیننده را سرمست میسازد و تبدیل به کشش فوق العاده میشود و بالاخره این حسن یا زیبائی ، نه دام است و نه سایه ، بلکه درست ، نوری است . «سایه » ، «دام » « نوازشگر» ، « تحول دهنده» ، « زیبائی » ، « نور» ، سلسله ای به هم پیوسته ، از ، تصاویر و مفاهیمند ، که با هم ، پیوند میان انسان و خدا را بیان میکنند .
** سایهای که هما به زمین میاندازد، معنای هبوطی و سقوطی ندارد، بلکه درست وجود انسان را تحول به همائی می‌دهد که بر فراز آسمان پرواز می‌کند. سایه هما، تبدیل به خود هما می‌شود. این اصطلاح "سایه" که در اذهان، بیان "چیزی بی‌واقعیت، یا فرعی و حاشیهای" شده است، و حتا بیان زشتی شده است. در اینجا نقش کاملا مثبت بازی می‌کند.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
تنها خراسانی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۳ نوشته:

بابک همچون نامت بسیار زیبا و کامل بود.
متشکرم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.