گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم

در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم

ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من

کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم

چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشد

چنان می‌های صدساله چنین عقلی که من دارم

بگوید در چنان مستی نهان کن سر ز من رستی

مسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم

مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشتر

نگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم

چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان و خندانم

از آن می‌های کاری من چه خوش بی‌هوش هشیارم

چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقش

اگر آن که خبر یابد ز لعل یار عیارم

منم چو آسمان دوتو ز عشق شمس تبریزی

بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۵۶ نوشته:

در کار چیزی بودن همان در حال انجام چیزی بودن است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
حسین در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۴۰ نوشته:

در بیت آخر مصرع دوم نگسلد درست است یعنی ّپاره نشود ونسکلد غلط است با پوزش وبا تشکر از زحماتتون

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.