گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

جان من و جان تو بستست به همدیگر

همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر

ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من

ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم

من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر

همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی

تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور

یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه

تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر

چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم

زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم

چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد

تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

Mohsen Maesumi در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱، ساعت ۰۱:۲۶ نوشته:

در خط اول "بهمدیگر" درست است.
بر مبنای کلیات شمس تبریزی، چاپ امیر کبیر، چاپ 17، سال 1382، isbn 964-00-0276-3

 

همایون در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۱۲ نوشته:

کیمیا و اکسیر در فرهنگ جلال دین همانا توانایی یکی‌ دیدن است حال آنکه چشم ما همواره تفاوت‌ها را می‌‌بیند چون اینگونه طراحی شده است، که نور و تاریکی را تشخیص دهد و کم و زیاد را
این کیمیا همیشه در کار است و مس را زر می‌‌کند ولی این پایان کار نیست چون زر باز می‌‌تواند زر دیگری شود که گویی در برابر آن مس بوده است، یعنی‌ زر اینجا پایان کار نیست بلکه زر شدن ادامه دارد چون هستی‌ گنجی بی‌ پایان است و زر‌ها بر تر از زر‌ها دارد
این بی‌ پایانی هم خود زیبائی خود را دارد و خود زر است و کسی‌ که با این بی‌ پایانی انس بگیرد دیگر نیازی به اکسیر ندارد چون آن اکسیر گر و کیمیا گر همواره با او همراه و هم خانه می‌‌گردد

 

همایون در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۸ نوشته:

فنا نزد عرفا ی پیش از جلال دین در خداوند و یا نزد حلاج در حق است ولی برای جلال دین فنا در دوست است
هنگامی که دو دوست قابلیت دوستی‌ یکدیگر را در می‌‌یابند و خود را در مرحله‌ای همگون و هماهنگ می‌‌بینند
اتفاق مبارکی صورت می‌‌گیرد و آن دو از این پس موجودیت یگانه و مکمل و پیش رونده پیدا می‌‌کنند و همچون پرنده شکاری به پرواز در می‌‌آیند و از مس بودن به طلا شدن روی می‌‌آورند این تجربه‌ای است که جلال دین به آن رسیده است و تا اخر عمر آن را با خود داشته است

 

خسرو در ‫۷ ماه قبل، سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۵۰ نوشته:

یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه
تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر
شاهنشاه حمله کن و این خانه را از بین ببر تا هرآنچه از غیر توهست همانند «الله اکبر» هلاک شوند

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.