گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

ای بزم جهان آرا، ای جشن جنان پیکر

در رشک رخت حورا در رشک، میت کوثر

از ابروی ایوانت برماه زده کله

وز چهره دیوارت در خلد گشاده در

بر شمسه ی شنکرفی، رانده شکنت زنکار

بر زورق زنگاری، کشته شرفت لنگر

از امن حریم تو، بر قد جهان جوشن

و ز جاه رواق تو، بر تارک مه مغفر

هر گرد که از صحنت فراش برون رفته

مشک کله حورا، کحل بصر اختر

شهرود و صدای تو چون ساز دهد پرده

از پرده برون آرد، صد زهره ی با مزمر

می باز چند مهره، از شرفه تو گیتی

تا مهره صفت بسته است بر فتنه ره ششدر

از دست نهاد تو، انگشت کزان جنت

خاصه که شدی اکنون حوراکده دیگر

گردان قدح باده، با ماه چگل زاده

وز روی چو گل داده، تشریف مه انور

نقد طرب آورده، بیرون زنهانخانه

آن پیر خمیده قد، در دست شکنجه گر

وان کودک مستسقی، بر بستر پهلو سیم

از زخمه مهرافزا، در طبع زده آذر

فرزند ربانی را، مالیده پدر کوشی

کزناله در افکنده صبح دف نه چنبر

بر روی کف دستش پیچیده سررک ها

و ادواج کلوخارش لرزان زتف نشتر

و آن زنگی و ده دیده، نالان شده دزدیده

و آن موی میان بسته، در ماتم هجرسر

قوال خوش آوازش، با نغمه عاشق کش

هم زلف و رخی لایق، هم ساق و سمن، درخور

صد ز قه جان پرور، افتاده بیک ساعت

منقار صراحی را، در حوصله ساغر

نوشان قدح باده، دست شه آزاده

در مسند دین داده، داد قلم و خنجر

دارای سپهر ایوان، دریای سحاب احسان

کز تیغ دهد فرمان، بر ملک زمین یکسر

فخرالدین فخرالحق، کاندوخت از او مطلق

بازار ولی رونق، گردار عدو کیفر

چندانکه گل و ماه است، دانند در افواه است

کامروز عربشاه است پشت کمرو افسر

شد پای و سر فتنه، چون دست یکی دارند

آن خنجر ملک آرای و این خامه دین پرور

رنگ جگر خصمش، بر تیغ وی است، آری

از آب کند بالین، دایم سر نیلوفر

بر چار سوی عنصر، خوان سخن مهمان

دستی قلبی دارد، نعمت ده مدحت خر

گر سوی چمن تابد یک روز عنان لطفش

هم خنده زند غنچه هم غمزه کند عبهر

آن هیکل نصرت بین بر، باره کیتی بر

این شیر ممالک گیر و آن دیو ملائک پر

تا نسخه کند عالم تاریخ کمال او

بر ماه کند پرگار، از مهر کشد مسطر

ای کارگه بزمت، زانو زده با جنت

وی بارگه عدلت، پهلو زده با محشر

در رنگ خلاف تو، رخساره بیفروزد

آئینه مشرق را، بی صیقل روشنکر

گردد فلک پنجم با هیبت کلک تو

بنهاده ز کف خنجر، بر کرده بسر چادر

در روم سفر کرده، آوازه ی قهر او

تا قصر بهشت آسا. زندان شده برقیصر

ای خصم ز تیغ تو، دستان زده با بهمن

وی بزم ز لطف تو، بستان شده بر آذر

برد از قدمت تزئین ایوان نصیرالدین

تا بست بدان تمکین زین برفلک محور

مجلس ز تو گلشن شد، مسند بتو روشن شد

صدر، از تو مزین شد، ایشاه جهان داور

چون چرخ بنور مه، چون بخت بروی شه

چون باغ بجودنم چون کان بوجود زر

مجلس چو دلت خرم، عالم ز رخت گلشن

چون دشمن دولت غم، آواره بهر کشور

دانی که جهان خس یکتا نشود با کس

غمخوار حسودت بس، تو عیش کن و می خور

خنجر کش و نام آور، دشمن کش و دین گستر

رادی کن و شادی خور، خرم زی و جا نپرور