گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

این سخن پایان ندارد تیز دو

هین نماز آمد دقوقی پیش رو

ای یگانه هین دوگانه بر گزار

تا مزین گردد از تو روزگار

ای امام چشم‌روشن در صلا

چشم روشن باید ایدر پیشوا

در شریعت هست مکروه ای کیا

در امامت پیش کردن کور را

گرچه حافظ باشد و چست و فقیه

چشم‌روشن به وگر باشد سفیه

کور را پرهیز نبود از قذر

چشم باشد اصل پرهیز و حذر

او پلیدی را نبیند در عبور

هیچ مؤمن را مبادا چشم کور

کور ظاهر در نجاسهٔ ظاهرست

کور باطن در نجاسات سرست

این نجاسهٔ ظاهر از آبی رود

آن نجاسهٔ باطن افزون می‌شود

جز به آب چشم نتوان شستن آن

چون نجاسات بواطن شد عیان

چون نجس خواندست کافر را خدا

آن نجاست نیست بر ظاهر ورا

ظاهر کافر ملوث نیست زین

آن نجاست هست در اخلاق و دین

این نجاست بویش آید بیست گام

و آن نجاست بویش از ری تا بشام

بلک بویش آسمانها بر رود

بر دماغ حور و رضوان بر شود

اینچ می‌گویم به قدر فهم تست

مردم اندر حسرت فهم درست

فهم آبست و وجود تن سبو

چون سبو بشکست ریزد آب ازو

این سبو را پنج سوراخست ژرف

اندرو نه آب ماند خود نه برف

امر غضوا غضة ابصارکم

هم شنیدی راست ننهادی تو سم

از دهانت نطق فهمت را برد

گوش چون ریگست فهمت را خورد

همچنین سوراخهای دیگرت

می‌کشاند آب فهم مضمرت

گر ز دریا آب را بیرون کنی

بی عوض آن بحر را هامون کنی

بیگهست ار نه بگویم حال را

مدخل اعواض را و ابدال را

کان عوضها و آن بدلها بحر را

از کجا آید ز بعد خرجها

صد هزاران جانور زو می‌خورند

ابرها هم از برونش می‌برند

باز دریا آن عوضها می‌کشد

از کجا دانند اصحاب رشد

قصه‌ها آغاز کردیم از شتاب

ماند بی مخلص درون این کتاب

ای ضیاء الحق حسام الدین راد

که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد

تو بنادر آمدی در جان و دل

ای دل و جان از قدوم تو خجل

چند کردم مدح قوم ما مضی

قصد من زانها تو بودی ز اقتضا

خانهٔ خود را شناسد خود دعا

تو بنام هر که خواهی کن ثنا

بهر کتمان مدیح از نا محل

حق نهادست این حکایات و مثل

گر چه آن مدح از تو هم آمد خجل

لیک بپذیرد خدا جهد المقل

حق پذیرد کسره‌ای دارد معاف

کز دو دیدهٔ کور دو قطره کفاف

مرغ و ماهی داند آن ابهام را

که ستودم مجمل این خوش‌نام را

تا برو آه حسودان کم وزد

تا خیالش را به دندان کم گزد

خود خیالش را کجا یابد حسود

در وثاق موش طوطی کی غنود

آن خیال او بود از احتیال

موی ابروی ویست آن نه هلال

مدح تو گویم برون از پنج و هفت

بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۴۰ نوشته:

قذر یعنی کثافات به فارسی می شود هیخر ها که خود لغتش بسیار زشت آوا است و این را باید زیبایی فارسی دانست !

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
فرزاد قلعه گلابی در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۰۲ نوشته:

قذر جمع نیست بلکه مفرد است به معنای پلید و ناپاک
یا به قول امروزی ها کثیف یا کثافت حدیثی مشهور داریم کل شئ لک طاهر حتی تعلم انه قذر یعنی همه چیز برای تو پاک است تا به یقین بدانی که آن ناپاک است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
محمد تقی کمالی سبزواری در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۲ نوشته:

اینکه میگویم بقدر فهم تست

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
علی در ‫۷ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۹ نوشته:

در مصرع "اینچ می گویم به قدر فهم توست" منظور از "تو" کیست؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
nabavar در ‫۷ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۲۰ نوشته:

آنکه انسان دیگری را نجس و کثیف میداند، خللی در مغز دارد یا تعصبی نابجا در دین، اگرچه ملّای روم باشد
ظاهر کافر ملوث نیست زین
آن نجاست هست در اخلاق و دین
این نجاست بویش آید بیست گام
و آن نجاست بویش از ری تا بشام
بلک بویش آسمانها بر رود
بر دماغ حور و رضوان بر شود
اینچ می‌گویم به قدر فهم تست
مردم اندر حسرت فهم درست

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
یگلن در ‫۲۱ روز قبل، چهار شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۵۵ نوشته:

مصراع اینچ می‌گویم به قدر فهم تو ست نشان دهنده جایی ست که مولانا بوده و میزان آگاهی او، البته که در آن سطح از آگاهی گفتن چنین جمله‌ای تواضع و فروتنی گوینده را زیر سوال نمی‌برد چرا که او گوینده را یعنی خودش را خوب می‌شناسد. شما اگر همین داستان را بخوانید قدری از آن‌را می‌فهمید، بروید چند سال سیر و سلوک کنید برگردید و دوباره بخوانید قدری عمیق‌تر یا جوری دیگر آن‌را فهم می‌کنید، اگر هم فهم درست داشته باشید که کیمیایید و شاید نیازی به خواندن این شعرها نداشته باشید.

توضیح خلاصه ای درباره این بخش از شعر بدهم که: در جاهای زیادی به صورت تناوبی مولانا تاکید دارد که گوش خر بفروش و دیگر گوش خر یا ترک این دنیا کن یا هر جهتی دنیا رفت تو کجش را برو، اینجا هم اشاره به کلام پیامبر اسلام می‌کند که چشمها را یعنی حس‌های دنیوی را بپوشانید تا چیزهای جدید ببینید، مثلاً اگر تلویزیون‌تان سوخت عزا نگیرید برای تصادف ماشین‌تان دعوا نکنید اعصاب خودتان را درگیر این شکم و مال نکنید. بعد توضیح می‌دهد که بدن یعنی دنیای مادی پنج سوراخ دارد اشاره به حواس دیدن و شنیدن و غیره، باید مواظب سوراخهای این بدن باشید، هر چیزی نگویید هر چیزی نشنوید هر چیزی نی‌اندیشید. بعد می‌گوید حالا که تن را از این شنیده‌ها و گفته‌های دنیایی رها کردید مثل شکستن کوزه است و آب آن می‌ریزد، مثل داستان اعرابی که کوزه ای آب شور برای شاه برد و شاه آن کوزه را به دریا زد و آب کوزه با دریا یکی شد، باید چیزی جایگزین کنید وگرنه مثل هامون خالی می‌شوید و جایگزین باید از سرچشمه و دریای اصلی باشد و افسوس می‌خورد که جایش نیست توضیح دهد اما اشاره می‌کند که سرچشمه همان است که جانداران و دنیاها از آن می‌آید. برای درک بیشتر می‌توانید داستان طوطی و بازرگان را بخوانید،ک که در آن وقتی طوطی خودش را به مردن می‌زند یعنی وقتی جلوی زبان را گرفتید بعد طوطی دیگری آزاد متولد می‌شود. در آخر هم با توجه به ویژگی آن دریای اصلی یا سرچشمه نتیجه گیری می‌کند که اینها همه وهم است و متعلق به گذشته، گذشته ای وجود ندارد، آن جانداران و آن فهم‌ها و همه حرف‌هایی که زده شد چیزهایی است که در فکر ما است، چیزی که الان واقعیت دارد تو شنونده ای یا تو همراهی، همراه آن لحظه مولانا حسام الدین چلپی بوده پس او را در جا مثال می‌زند تا خود شما خواننده بفهمی در لحظه کجایی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.