گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

گفت امر آمد برو مهلت ترا

من بجای خود شدم رستی ز ما

او همی‌شد و اژدها اندر عقب

چون سگ صیاد دانا و محب

چون سگ صیاد جنبان کرده دم

سنگ را می‌کرد ریگ او زیر سم

سنگ و آهن را بدم در می‌کشید

خرد می‌خایید آهن را پدید

در هوا می‌کرد خود بالای برج

که هزیمت می‌شد از وی روم و گرج

کفک می‌انداخت چون اشتر ز کام

قطره‌ای بر هر که زد می‌شد جذام

ژغژغ دندان او دل می‌شکست

جان شیران سیه می‌شد ز دست

چون به قوم خود رسید آن مجتبی

شدق او بگرفت باز او شد عصا

تکیه بر وی کرد و می‌گفت ای عجب

پیش ما خورشید و پیش خصم شب

ای عجب چون می‌نبیند این سپاه

عالمی پر آفتاب چاشتگاه

چشم باز و گوش باز و این ذکا

خیره‌ام در چشم‌بندی خدا

من ازیشان خیره ایشان هم ز من

از بهاری خار ایشان من سمن

پیششان بردم بسی جام رحیق

سنگ شد آبش به پیش این فریق

دسته گل بستم و بردم به پیش

هر گلی چون خار گشت و نوش نیش

آن نصیب جان بی‌خویشان بود

چونک با خویش‌اند پیدا کی شود

خفتهٔ بیدار باید پیش ما

تا به بیداری ببیند خوابها

دشمن این خواب خوش شد فکر خلق

تا نخسپد فکرتش بستست حلق

حیرتی باید که روبد فکر را

خورده حیرت فکر را و ذکر را

هر که کاملتر بود او در هنر

او بمعنی پس بصورت پیشتر

راجعون گفت و رجوع این سان بود

که گله وا گردد و خانه رود

چونک واگردید گله از ورود

پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود

پیش افتد آن بز لنگ پسین

اضحک الرجعی وجوه العابسین

از گزافه کی شدند این قوم لنگ

فخر را دادند و بخریدند ننگ

پا شکسته می‌روند این قوم حج

از حرج راهیست پنهان تا فرج

دل ز دانشها بشستند این فریق

زانک این دانش نداند آن طریق

دانشی باید که اصلش زان سرست

زانک هر فرعی به اصلش رهبرست

هر پری بر عرض دریا کی پرد

تا لدن علم لدنی می‌برد

پس چرا علمی بیاموزی به مرد

کش بباید سینه را زان پاک کرد

پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش

وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش

آخرون السابقون باش ای ظریف

بر شجر سابق بود میوهٔ طریف

گرچه میوه آخر آید در وجود

اولست او زانک او مقصود بود

چون ملایک گوی لا علم لنا

تا بگیرد دست تو علمتنا

گر درین مکتب ندانی تو هجا

همچو احمد پری از نور حجی

گر نباشی نامدار اندر بلاد

گم نه‌ای الله اعلم بالعباد

اندر آن ویران که آن معروف نیست

از برای حفظ گنجینهٔ زریست

موضع معروف کی بنهند گنج

زین قبل آمد فرج در زیر رنج

خاطر آرد بس شکال اینجا ولیک

بسکلد اشکال را استور نیک

هست عشقش آتشی اشکال‌سوز

هر خیالی را بروبد نور روز

هم از آن سو جو جواب ای مرتضا

کین سؤال آمد از آن سو مر ترا

گوشهٔ بی گوشهٔ دل شه‌رهیست

تاب لا شرقی و لا غرب از مهیست

تو ازین سو و از آن سو چون گدا

ای که معنی چه می‌جویی صدا

هم از آن سو جو که وقت درد تو

می‌شوی در ذکر یا ربی دوتو

وقت درد و مرگ آن سو می‌نمی

چونک دردت رفت چونی اعجمی

وقت محنت گشته‌ای الله گو

چونک محنت رفت گویی راه کو

این از آن آمد که حق را بی گمان

هر که بشناسد بود دایم بر آن

وانک در عقل و گمان هستش حجاب

گاه پوشیدست و گه بدریده جیب

عقل جزوی گاه چیره گه نگون

عقل کلی آمن از ریب المنون

عقل بفروش و هنر حیرت بخر

رو به خواری نه بخارا ای پسر

ما چه خود را در سخن آغشته‌ایم

کز حکایت ما حکایت گشته‌ایم

من عدم و افسانه گردم در حنین

تا تقلب یابم اندر ساجدین

این حکایت نیست پیش مرد کار

وصف حالست و حضور یار غار

آن اساطیر اولین که گفت عاق

حرف قرآن را بد آثار نفاق

لامکانی که درو نور خداست

ماضی و مستقبل و حال از کجاست

ماضی و مستقبلش نسبت به تست

هر دو یک چیزند پنداری که دوست

یک تنی او را پدر ما را پسر

بام زیر زید و بر عمرو آن زبر

نسبت زیر و زبر شد زان دو کس

سقف سوی خویش یک چیزست بس

نیست مثل آن مثالست این سخن

قاصر از معنی نو حرف کهن

چون لب جو نیست مشکا لب ببند

بی لب و ساحل بدست این بحر قند

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آرش تبرستانی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۰۳ نوشته:

دانشی باید که اصلش زان سر است چون که هر اصلی به فرعش رهبر است پس ما باید دنبال علمی رویم که ریشه در عالم معنا داشته باشد چرا که این عالم مادی سایه ای از آن حقیقت بیش نیست و در جایگاه فرعی قرار دارد و جایگاه اصل مختص علم حقیقی است البته این به معنای نفی علوم مادی نیست بلکه باید به این علوم هم در پرتو علم معنوی پرداخت تا از انحرافات مصون بماند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
nabavar در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۲۷ نوشته:

آرش جان می توانی توضیحی بدهی در مورد اینکه چگونه ”باید به این علوم در پرتو علم معنوی پرداخت“ و همچنین آن حقیقت که عالم مادی سایه ی ان است چیست ؟
ممنون می شوم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
آرش تبرستانی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۱۶ نوشته:

درود،درباره سوال اولتون باید بگم که هدف و نیتی که شما از کسب هر علمی دارید میتواند تعیین کننده جهت آن باشد شاید دو دانشجو هر دو سر یک کلاس بنشینند ولی یکی از آن علم درست و دیگری در راهی ناشایست استفاده کند اینکه کدام راه درست هست را باید از طریق علم معنوی تشخیص دهیم میبنید که این دو چقدر زیبا به هم مرتبط میشوند اما پرسیدید آن حقیقت چیست در متن هم اشاره کردم که منظور همان عا لم معناست توضیح کامل درباره آن در اینجا نمیگنجد ولی اگر به این موضوع علاقه مندید توصیه میکنم تمثیل غار افلاطون را به دقت مطالعه نمایید

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
پریشان روزگار در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۵۸ نوشته:

آرش ،
بدین قرار افلاتون را سر دسته روان گسیختگان می دانید.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
برگ بی برگی در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۳ نوشته:

چون لب جو نیست مشکا لب ببند
بی لب و ساحل بدست این بحر قند
مولانا میگوید وقتی لبها جوینده و پذیرای این شهد و شکر نیستند پس بهتره لب فرو بندم چرا که این دریای قند بدون بدون ساحل و لب پذیرای قند مانده است و مولانا نمی خواهد این دریای قند را به هدر دهد پس لب فرو می بندد تا وقتی دیگر

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
برگ بی برگی در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۱ نوشته:

لا مکانی که درو نور خداست
ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت به توست
هر دو یک چیزند پنداری که دوست
و مولانا چقدر زیبا بیان میکند آن لا مکان یا به قولی فضای بی نهایت یکتایی و یا همان بهشت موعود را که اگر از بند زمان رها شده و تسلیم و پذیرنده اتفاق این لحظه بدون مقاومت و قید و شرط شویم آن لامکان دور از دسترس نخواهد بود .ماضی و مستقبلش نسبت به ماست چرا که ما همواره یا در گذشته زندگی میکنیم و یا در آینده و هیچگاه زندگی را از این لحظه نمیخواهیم . اگر آن چیزها را در گذشته بدست آورده بودم اکنون دارای زندگی بودم و اگر این چیزها را بدست آورم صاحب زندگی و خوشبختی خواهم شد و راز بی قراری و عدم آرامش انسان درد طول حیات همین مسئله مهم است چرا که انسان وابسته و اسیر همین اتفاقات و هیجانات کاذب در گذشته ، حال و آینده میباشد و به همین دلیل احساس رضایت و خوشبختی از ما دور میشوند حتی اگر در زندگی مادی موفق و ثروتمند شویم مگر اینکه اتفاقات روی زندگی ما اثر نگذارند و با هیچ چیز این جهان مادی هم هویت نشویم و از آنها تاثیر نگیریم.
موفق و پایدار باشید

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
بهزاد در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۱۰ نوشته:

با آرش خان موافقم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
کوروش در ‫۵ ماه قبل، دو شنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۵۴ نوشته:

در اواخر این مثنوی مشخصه که حضرت به حالت وجد رسیده

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
احمد ترکمان در ‫۵ ماه قبل، دو شنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۵۵ نوشته:

در سوره طه اشاره ای به این داستان شده که حضرت موسی به فرعون میگوید:فرمان الهی در رسیده برو که به تو فعلا مهلت داده شده.فعلا از دست ما رها میشوی.تا...

گفت که امر آمد برو مهلت ترا*من بجای خود شدم رستی زما

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.