گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

صوفیی در خانقاه از ره رسید

مرکب خود برد و در آخر کشید

آبکش داد و علف از دست خویش

نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش

احتیاطش کرد از سهو و خباط

چون قضا آید چه سودست احتیاط

صوفیان تقصیر بودند و فقیر

کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر

ای توانگر که تو سیری هین مخند

بر کژی آن فقیر دردمند

از سر تقصیر آن صوفی رمه

خرفروشی در گرفتند آن همه

کز ضرورت هست مرداری مباح

بس فسادی کز ضرورت شد صلاح

هم در آن دم آن خرک بفروختند

لوت آوردند و شمع افروختند

ولوله افتاد اندر خانقه

کامشبان لوت و سماعست و وله

چند ازین صبر و ازین سه روزه چند

چند ازین زنبیل و این دریوزه چند

ما هم از خلقیم و جان داریم ما

دولت امشب میهمان داریم ما

تخم باطل را از آن می‌کاشتند

کانک آن جان نیست جان پنداشتند

وان مسافر نیز از راه دراز

خسته بود و دید آن اقبال و ناز

صوفیانش یک بیک بنواختند

نرد خدمتهای خوش می‌باختند

گفت چون می‌دید میلانش بوی

گر طرب امشب نخواهم کرد کی

لوت خوردند و سماع آغاز کرد

خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

دود مطبخ گرد آن پا کوفتن

ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن

گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند

گه به سجده صفه را می‌روفتند

دیر یابد صوفی آز از روزگار

زان سبب صوفی بود بسیارخوار

جز مگر آن صوفیی کز نور حق

سیر خورد او فارغست از ننگ دق

از هزاران اندکی زین صوفیند

باقیان در دولت او می‌زیند

چون سماع آمد ز اول تا کران

مطرب آغازید یک ضرب گران

خر برفت و خر برفت آغاز کرد

زین حرارت جمله را انباز کرد

زین حرارت پای‌کوبان تا سحر

کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

از ره تقلید آن صوفی همین

خر برفت آغاز کرد اندر حنین

چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع

روز گشت و جمله گفتند الوداع

خانقه خالی شد و صوفی بماند

گرد از رخت آن مسافر می‌فشاند

رخت از حجره برون آورد او

تا بخر بر بندد آن همراه‌جو

تا رسد در همرهان او می‌شتافت

رفت در آخر خر خود را نیافت

گفت آن خادم به آبش برده است

زانک خر دوش آب کمتر خورده است

خادم آمد گفت صوفی خر کجاست

گفت خادم ریش بین جنگی بخاست

گفت من خر را به تو بسپرده‌ام

من ترا بر خر موکل کرده‌ام

از تو خواهم آنچ من دادم به تو

باز ده آنچ فرستادم به تو

بحث با توجیه کن حجت میار

آنچ من بسپردمت وا پس سپار

گفت پیغمبر که دستت هر چه برد

بایدش در عاقبت وا پس سپرد

ور نه‌ای از سرکشی راضی بدین

نک من و تو خانهٔ قاضی دین

گفت من مغلوب بودم صوفیان

حمله آوردند و بودم بیم جان

تو جگربندی میان گربگان

اندر اندازی و جویی زان نشان

در میان صد گرسنه گرده‌ای

پیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌ای

گفت گیرم کز تو ظلما بستدند

قاصد خون من مسکین شدند

تو نیایی و نگویی مر مرا

که خرت را می‌برند ای بی‌نوا

تا خر از هر که بود من وا خرم

ورنه توزیعی کنند ایشان زرم

صد تدارک بود چون حاضر بدند

این زمان هر یک به اقلیمی شدند

من که را گیرم که را قاضی برم

این قضا خود از تو آمد بر سرم

چون نیایی و نگویی ای غریب

پیش آمد این چنین ظلمی مهیب

گفت والله آمدم من بارها

تا ترا واقف کنم زین کارها

تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر

از همه گویندگان با ذوق‌تر

باز می‌گشتم که او خود واقفست

زین قضا راضیست مردی عارفست

گفت آن را جمله می‌گفتند خوش

مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

مر مرا تقلیدشان بر باد داد

که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان

خشم ابراهیم با بر آفلان

عکس ذوق آن جماعت می‌زدی

وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی

عکس چندان باید از یاران خوش

که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش

عکس کاول زد تو آن تقلید دان

چون پیاپی شد شود تحقیق آن

تا نشد تحقیق از یاران مبر

از صدف مگسل نگشت آن قطره در

صاف خواهی چشم و عقل و سمع را

بر دران تو پرده‌های طمع را

زانک آن تقلید صوفی از طمع

عقل او بر بست از نور و لمع

طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع

مانع آمد عقل او را ز اطلاع

گر طمع در آینه بر خاستی

در نفاق آن آینه چون ماستی

گر ترازو را طمع بودی به مال

راست کی گفتی ترازو وصف حال

هر نبیی گفت با قوم از صفا

من نخواهم مزد پیغام از شما

من دلیلم حق شما را مشتری

داد حق دلالیم هر دو سری

چیست مزد کار من دیدار یار

گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار

چل هزار او نباشد مزد من

کی بود شبه شبه در عدن

یک حکایت گویمت بشنو بهوش

تا بدانی که طمع شد بند گوش

هر که را باشد طمع الکن شود

با طمع کی چشم و دل روشن شود

پیش چشم او خیال جاه و زر

همچنان باشد که موی اندر بصر

جز مگر مستی که از حق پر بود

گرچه بدهی گنجها او حر بود

هر که از دیدار برخوردار شد

این جهان در چشم او مردار شد

لیک آن صوفی ز مستی دور بود

لاجرم در حرص او شبکور بود

صد حکایت بشنود مدهوش حرص

در نیاید نکته‌ای در گوش حرص

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

مثنوی نسخهٔ قونیه، کاتب محمد بن عبدالله القونوی، پایان کتابت ۶۷۷ ه.ق » تصویر 133

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آرمین در ‫۱۱ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۲ نوشته:

زین حراره پای‌کوبان تا سحر
کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر
در این بیت حرف"ب"از ابتدای برفت جا افتاده
---
پاسخ: این اتفاق به ارادهٔ شاعر و به ضرورت وزن اتفاق افتاده، اگر «برفت» جایگزین کنید وزن شعر به هم می‌ریزد.

 

محمد امین چاروسایی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۱ نوشته:

بیت چهارم مصراع دوم «کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر» به صورت «کاد فقر ان یعی کفرا یبیر» نوشته شده است.
---
پاسخ: با تشکر، طبق نظر شما تصحیح شد.

 

محمد امین چاروسایی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۴ نوشته:

در بیت نهم مصره دوم به جای «وله»،«شره» نوشته شده که به نظر نمی آید مفهومی داشته باشد.
---
پاسخ: با تشکر، طبق نظر شما تصحیح شد.

 

محمد امین چاروسایی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۷ نوشته:

در ابیات 23 و 24 واژه ی "حراره" جای واژه ی "حرارت" را گرفته.
---
پاسخ: با تشکر، طبق نظر شما تصحیح شد.

 

محمد امین چاروسایی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۹ نوشته:

در بیت 30 مصرع اول مشکل وزنی دارد که به نظر می رسد از اشتباه نوشتاری(تایپی) است.
---
پاسخ: با تشکر، طبق تحقیق خانم شکروی در حاشیه‌های بعدی تصحیح شد.

 

محمد امین چاروسایی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۵۱ نوشته:

در بیت 33 در دو جا به جای "آنچه" از "آنچ" استفاده شده است.
---
پاسخ: با تشکر، رسم‌الخط استفاده شده در مثنوی و دیوان شمس در همه جا این گونه بوده گویا (آنچ به جای آنچه). در صورت نیاز به تغییر در فرصت مقتضی تمام موارد موجود باید به یکباره تغییر کنند. در این مورد، تغییری اعمال نشد.

 

محمد امین چاروسایی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۵۲ نوشته:

در بیت 35 به جای "پیغمبر" از "پیغامبر" استفاده شده.
---
پاسخ: با تشکر، طبق نظر شما تصحیح شد.

 

نگین شکروی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۲۳ نوشته:

با درود وسپاس فراوان
بیت سی ام بدینگونه صحیح است:
گفت آن خادم به آبش برده است
---
پاسخ: با تشکر، مطابق تحقیق شما تصحیح شد.

 

رضا در ‫۱۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۳۳ نوشته:

مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
اگر در آیات قرآن که کتاب مثنوی ترجمه آن است نیز بنگریم آیاتی را می بینیم که خداوند در نکوهش تقلید آورده است آدرس آیات به شرح زیر است : بقره 170 مائده 104 اعراف 28 لقمان 21 مائده 117 انعام 114 انعام 116 اعراف3 انفال 22 یونس 15 حج 8 9 لقمان 20 حج 3 4 8 یونس 35 36 فاطر 43 زخرف 43 جاثیه 18

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۴۳ نوشته:

احتیاط همان پایش است از پاییدن که معنی حواس جمع بودن است . اما محتاطانه می شود پایشمندانه

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۴۴ نوشته:

دلال یک لغت دشوار به فارسی دارد و ان داسار است و دلالی داساری

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۴۷ نوشته:

نکته و نقطه هر دو از لغت فارسی نوک ساخته شده اند یعنی نقطه چنانچه از اثر نوک کلک بر کاغذ افریده می شود لغتش هم از نوک درست شده است .

 

علی__ در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۴۰ نوشته:

بیت پنجاه را جایی به این صورت خواندم که به نظرم بهتر است:
خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

 

محمدعلی طهماسب زاده در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۴۳ نوشته:

ردپایی ازین داستان در فلوکوری مردمان هشترود به چشم می خورد
ائشک قوناق لیقی ! (مهمانی خرانه)
این اصطلاح در مناطق هشترود در صورتی بیان میشود که عده یی قصد فریفتن شخصی را در سر داشته باشند یا انجام داده اند !
خیلی ها به اشتباه گمان می برند ، در جایی که شلوغ و بی نظم باشد چنین مثلی را باید به کار برد ! که برگردانی غلط از جمله ی معروف [خر تو خری] هست !!
ولی آن چیزی که در هشترود منظور همگان بوده فقط به غفلت اشارت داشته نه شلوغی و بی نظمی !
این اصطلاح در هبچ جای دیگر با این مضمون به کار گرفته نمی شود و در واقع نوعی نهیب از کاری که در اثر غفلت انجام شده یا هشداری است برای بر حذر داشتن از غفلت ! ابن طعن و اگاهی دادان این مردمان چنان است که گویی داستان معروف خر برفت و خر برفت مولانا در همین گستره به وقوع پیوسته باشد !
برای اثبات وجود صوفیان در گذشته های مناطق هشترود وجود ترانه ی به شکل زیر که هنوز هم ورد زبانشان است و در زیر آورده می شود بهترین گواه میباشد :
الیاوالی
چال قاوالی
کیم اویناسین ؟
نصراوالی !
برگردان
ای علی آبادی
تو طبل را بزن
چه کسی برقصد ؟
نصیر آبادی
چنان که مشهود است طبل (قاوال)در دست علی آبادی هاست که از خوی آمده اند !
و سماع را نصیر آبادی ها انجام می دهند که از اهل حق بوده اند !

 

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۵۲ نوشته:

بنظر می آید مصرع" بحث با توجیه کن حجت میار " صحیح تر است که بخوانیم " بحث با توجیه مکن حجت بیار " به معنی اینکه سهل انگاری خود را توجیه نکن و با دلیل حرف بزن .
با سپاس از گنجور

 

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۱ نوشته:

از آنجا که کلیه آثار مولانا کاربردی بوده و پیام یا پیامهای مشخصی برای ما دارند بنظر میرسد خر که مرکب انسان برای سفر میباشد و بدون آن سفر انسان ممکن نبوده است در اینجا نمادی است از دستاورد ها ی معنوی که انسان برای سفر مهم خود و رسیدن به جایگاه واقعی خود ، که شدیداً بدان نیازمند است و من های ذهنی انسان با فریب و غلبه بر من و عقل اصلی انسان این مرکب را در این مسیر دشوار از انسان می ربایند و در اینجا صوفیان نمادی از من های ذهنی انسان هستند که البته مولانا صوفیان واقعی را که بسیار اندک میباشند از آنها استثناء کرده است. و آن صوفیان بسیار سیری ناپذیر هستند ؛
دیر یابد صوفی آز از روزگار / زین سبب هست صوفی بسیار خوار
و این من های ذهنی هر چه بخورند سیر نمی شوند که پس از سیری انسان را رها کنند و علاوه بر آن تعداد آنها نیز کم نیستند . به هر روی ما انسانها روی من اصلی خود حساب میکنیم و مرکب خود که دارایی ارزشمندی میباشد را به او میسپاریم و در این داستان درویش با اعتراض به نگهبان یه من هشیاری خود معترض شده که چرا آگاهم نکردی که چه بر سر مرکبم آمده است ؛
تو نیایی و نگویی مر مرا / که خرت را می برند ای بینوا
و در اینجا من اصلی و هشیاری انسان که در اصل نگهبانی است برای دارایی های معنوی و مرکب انسان پاسخ میدهد که بارها سعی کرده است که وی را آگاه کند ولی می دیده که درویش خود با ذوق و شادمانی با من های ذهنی خود هم آهنگ و هم نوا شده است ؛
گفت والله آمدم من بارها / تا کنم واقف تو را زین کارها
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر / از همه گویندگان با ذوق تر
و چه بسیار مواقعی که من ذهنی ما ( حرص و طمع ما ، خشم ما ، کینه توزی و انتقام ما حسادت های ما و له کردن رقبا و ... ) مرکب ما را ربود و ما غافلانه بسیار ذوق زده شده و شادمانی می کردیم . امید که از این نکات ظریف استاد معنا مولانا درس بگیریم .

 

نوراپور در ‫۳ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۹ نوشته:

خشم ابراهیم با بر آفلان
آفلان یعنی چه؟

 

محسن ، ۲ در ‫۳ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۴ نوشته:

خشم ابراهیم با بر آفلان
آفل = افول کننده
در خبر است که ابراهیم ماه و خورشید و ستاره ها را خدا پنداشت. و چون افول کردند ، گفت : لا احبّ الآفلین ، من افول کننده ها را دوست نمی دارم

 

زهرا در ‫۳ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۴ نوشته:

با سپاسی ازجناب قنبریان،بسیار زیبا تفسیر کردید

 

milad در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۲۲ نوشته:

ببخشید این بیت رو یکی از صوفیان بزرگ به این شکل خوند:
صد هزاران تن یکی تن صوفی اند مابقی در سایه او میزیند

 

مصطفی نوری در ‫۵ ماه قبل، سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۲ نوشته:

در خصوص مصرع دوم بیت 32، مشکل محتوایی دارد و با توجه به آگاهی شاعر از این مسائل، بنظر در تنظیم نسخ اشتباه رخ داده، با عنایت به مصرع اول، مولانا از واژه« سپردن »استفاده کرده اما در مصرع دوم از واژه موکل کردن! باید دانست که عمل مسافر مغرور مصداق ودیعه بوده نه وکالت و از طرفی هم در عقد وکالت، این موکل است که وکیل را انتخاب کرده و از استنابه عمل میکند.(یعنی حتی در فرض درست بودن وکالت هم باید به جای لفظ موکل، از وکیل استفاده میشد). بنظر بنده با عنایت به دلایل فوق الذکر، بیت باید اینگونه باشد: گفت من خر را به تو بسپرده ام/ من تو را مستودع خر کرده ام

 

Nazanin در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۴ نوشته:

لطفا راهنمایی بفرمایید که چرا در مصرع : 

مر مرا تقلیدشان بر باد داد! 

برای مرا که اول شخص مفرد است، ضمیر " شان " که سوم شخص جمع است ، استفاده شده ؟ 

ایا درست این بیت این نیست : 

خلق را تقلیدشان بر باد داد! 

ای دو صد لعنت بر این تقلید باد ! 

 

حمیدرضا در ‫۳ ماه قبل، دو شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۰۹ پاسخ داده:

از لحاظ دستوری این ضبط مشکلی ندارد: «مرا تقلید [کردن از] آنها بر باد داد». «مرا» مفعول جمله است و «تقلیدشان» فاعل آن و فاعل و مفعول از لحاظ دستوری به هم ربطی ندارند و می‌توانند مستقلا مفرد و جمع باشند.

اما در مورد ضبط درست، ضبطی که می‌فرمایید «صورت مشهور بیت» است. این که شکل مشهور ابیات با ضبط اصیل آنها متفاوت می‌شود معمولا حاصل ذوق و دستبرد راویان شفاهی و کتبی اثر است که تلاش کرده‌اند مطابق ذوق و سلیقه و زبان منطقه و عصر خود شعر را عمداً یا سهواً (تکیه بر حافظه یا بدخوانی نسخه‌های خطی) بهبود بدهند. لزوما صورت مشهور ابیات صورت صحیح و اصیل آنها نیست. می‌توانید همین بیت را در تصویر مثنوی نسخهٔ قونیه که پایین شعر در دسترس است و مقارن زمان زندگی مولانا نسخه‌برداری شده ببینید و ببینید که با متن گنجور همخوان است.

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.