نباشد آتشی سوزندهتر از آتش دوری
دل کافر مبادا مبتلای داغ مهجوری
چو فرصت رفت رو آوردن دولت بدان ماند
که سوزد بر مزار تیرهروزی شمع کافوری
خمار حسرتم کشت از خیال وصل و حیرانم
که مستی آورد هر باده و این باده مخموری
ز رویت دیدهام ای مهروش پرنور چون روزن
نمیبیند ترا چشمم ز حیرت آه ازین کوری
وصالت لحظهای و هجر عمری آه چون سازم
که یکدم صحتست و از قفا صدسال رنجوری
بیابان مرگ حیرت گشتم از وصلت چه حالست این
که از نزدیکیت دیدم ندیدم آنچه از دوری
خرابست این دلم تادیده آن طغیان اشک آری
بخود هرگز نگیرد ره گذار سیل معموری
کشم گر آه گرمی سوزدم مشتاق سرتاپا
کسی چون من مباد آتش به جان از داغ مهجوری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان درد و رنج عشق میپردازد. شاعر از سوزش آتش دوری و دلتنگی صحبت میکند و به توصیف حالتی میپردازد که در آن عشق و هجران او را به شدت مبتلا کرده است. وی احساس میکند که وصال عشقش فقط لحظهای است و در عوض هجر همیشه بر او سنگینی میکند. شاعر در عین زیبایی و نور چهره معشوق، به حیرت و کوری خود از عشق اشاره میکند و میگوید که حتی وقتی نزدیک اوست، نمیتواند او را درست ببیند. در نهایت، او از شدت این عواطف و احساسات، همچون آتش دوری، به التیامی نمیرسد و گویی برای دیگران هیچکس به اندازه او این درد را تجربه نمیکند.
هوش مصنوعی: هیچ آتشی نمیتواند به اندازه آتش دوری و جدایی دل یک کافر سوزان باشد، پس مبادا کسی به درد و رنج دلتنگی و فراق مبتلا شود.
هوش مصنوعی: وقتی که فرصتی از دست رفت، بازگشتن خوشبختی به انسان همانند این است که شمعی با رایحه خوش در سوگ روزگار بد، بر آرامگاه آن روشن شود.
هوش مصنوعی: شوق وصل و آرزوهای ناکام مرا به شدت غمگین کرده است. در این حال، نمیدانم که چگونه از این وضعیت خارج شوم، چرا که هر نوشیدنی که میخورم فقط به سرم مستی و سرگیجه میآورد، اما این باده خاص، تنها مرا بیشتر در حالتی از غفلت و نشئگی قرار میدهد.
هوش مصنوعی: چشمانم از زیبایی چهرهات چون نور روز روشن است، اما از حیرت نمیتوانم تو را ببینم و این blindness برایم دردآور است.
هوش مصنوعی: به تو فقط در یک لحظه نزدیک میشوم، اما دوری از تو برای یک عمر در من باقی میماند. نمیدانم چگونه این وضعیت را تحمل کنم که در یک آن سالم و شاداب هستم، اما از پشت، سالها در رنج و ناراحتی گذراندهام.
هوش مصنوعی: در بیابان مرگ سرگردان شدم، از اینکه به تو رسیدم متعجبم. حالتی که از نزدیک تو را دیدم، چیزی نیست که از دوریات تماشا کردم.
هوش مصنوعی: دل من خراب است و دیدهام پر از طغیانی از اشک. هرگز نمیتواند یاد و نشانی از این سیل زندگی داشته باشد.
هوش مصنوعی: اگر من به خاطر عشق و دلبستگیام آهی کشم، کاش کسی مانند من نباشد که به خاطر حسرت جداییاش آتش بگیرد و داغ درونش را تحمل کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خداوندا همی دانم که چیزی نیست در دستت
گرم چیزی ندادستی بدین تقصیر معذوری
ولیکن گر کسی پرسد چه دادستت روا داری
که گویم عشوه اول روز و آخر روز دستوری
مرا گوید: « بیا، بوری، که من با غم تو زنبوری
که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری
ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد
ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری
مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت
[...]
به ناموس آتش اندر زن بیار آن آبِ انگوری
که ناممکن بود مستی نهان کردن به مستوری
عسل گر چاشنی کردی حسودم تلخ کی گفتی
که در من میکشد هر دم زبان چون نیشِ زنبوری
بیا ای ساقی و بر نه به دستم تا به سر جامی
[...]
نصیحت میکند هر دم مرا زاهد به مستوری
برو ناصح تو حال من نمیدانی و معذوری
خیال چشم مستش را اگر در خواب خوش بینی
عجب دارم که برداری سر از مستی و مستوری
بدین صورت که من در خواب مستیام عجب باشد
[...]
شب عیدست و ما عاشق، چه گویم قصه دوری؟
به صد دفتر نشاید داد شرح درد مهجوری
تو خدمت میکنی حق را، برای «جنت الماوی »
برو، جان عزیز من، نهای عاشق، که مزدوری
ز حق عمدا جدا گشتی، به باطل آشنا گشتی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.