گنجور

 
محتشم کاشانی
 

دل خود رای مرا برده گل خودروئی

ترک خنجر کش مردم کش آتش خوئی

طفل نو سلسله‌ای شوخ تنگ حوصله‌ای

شاه دیوانه و شی ماه مشوش موئی

سر و کارم به غزالیست کزاغیار مدام

می‌کند روکش مردم به یک آدم روئی

دیده پرنور شود نرگس نابینا را

گر به گلشن رسد از پیرهن او بوئی

گوش بر بد سخنم کی منهی امروز ای گل

خورده بر گوش تو گویا سخن بدگوئی

چند سویت نگرم عشوهٔ چشمی بنما

عشوهٔ چشم نباشد گره ابروئی

عشوهٔ غلب شده بر محتشم آری چکند

ناتوانی چنین خصم قوی بازوئی

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.