گنجور

 
محتشم کاشانی

ای مرا دلبر و دل آرا تو

دل من کس ندارد الا تو

روز و شب از خدا همی طلبم

که به روز آورم شبی با تو

هدف تیر بی‌محابا من

مرهم زخم بی‌مدارا تو

مردم مردمند جمله بتان

چشم من نور چشم آنها تو

از همه دلبران شکیبم اگر

بگذاری مرا شکیبا تو

دادم ای صبر گونهٔ دل را

به جگر گوشه‌ای برون آ تو

زاهدا کافرم اگر بی‌عشق

بهره داری ز دین و دنیا تو

چند گوئی که عاشقی گنه است

این گنه بنده می‌کنم یا تو

محتشم بینی ار غزال مرا

سر چو مجنون نهی به صحرا تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

ای به بالا بلند و زیبا تو

رشک سرو بلند بالا تو

زرگر از سیم چون تو بت نکند

خواه هم برد و خواه فرما تو

در دلت هیچ جا نمی گیریم

[...]

کمال خجندی

سرخوش است ای پسر مرا باتو

کشت چشم توأم نه تنها تو

بر در و بام دل چه گردد جان

او درین خانه باش گو یا تو

کوثر و سلسبیل هر دو روان

[...]

قاسم انوار

دل شوریده را تمنا تو

در سرم مایهای سودا تو

صورت کون چون معماییست

کاشف سر این معما تو

در تماشای صورت و معنی

[...]

حسین خوارزمی

آخر ایجان جمله اشیا تو

هم نهانی و هم هویدا تو

پرده از کاینات ساخته ای

در پس پرده آشکارا تو

در پس پرده های گوناگون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه