گنجور

 
محتشم کاشانی

مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر او

فغان اگر سر موئی شود کم از سر او

نه کاکل است که بر سر فتاده سر و مرا

همای حس فکنده است سایه بر سر او

برابری به مه او روی نکرد مهی

که رو نساخت چو آیینه در برابر او

اگر نقاب گشاید گل سمنبر من

به گلستان چه نماید گل و سمن بر او

مرا ز دولت صد سالهٔ وصال آن به

که غیر یک نفس آواره باشد از در او

چو قتل بی‌گنهان خواهی ای فلک ز نهار

بریز خلق من اول ولی به خنجر او

چو محتشم شرف این بس که خلق دانندم

کمین بنده‌ای از بندگان کمتر او

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

سمنبری‌ که فسونگر شدست عبهر او

همی خلد دل من عبهر فسونگر او

اگر خلیدن و افسون نباشد از عَبهر

چرا خلنده و افسونگر است عبهر او

زعطر خویش همی بند و جادویی سازد

[...]

سوزنی سمرقندی

گر ز تنی که چگندر نمای شد سر او

ز . . . ن گنده بود گنده چگندر او

بصد مغاک بر کتانی و معیده سری

چگندر و گزری نیست کان برابر او

چو گردن شتر مست کفک نفج بود

[...]

ظهیر فاریابی

شهی که ملک تفاخر کند به گوهر او

برید عالم غیب است رای انور او

خدایگان ملوک زمانه نصرت دین

که بوسه جای سپهرست دست وخنجر او

سر ملوک ابوبکربن محمد آنک

[...]

خواجوی کرمانی

بدان امیر که شد شاه چرخ چاکر او

نمونه ئیست مه نو ز نعل استر او

ز تختگاه سلونی از آن علم بفراخت

که بود مملکت لو کشف مسخّر او

بحکم قاطع کشور گشای مصطفوی

[...]

خیالی بخارایی

کسی که خاک درِ دوست نیست افسر او

گمان مبر که بوَد ملک وصل در خور او

دلی که در خور گنجینهٔ محبّت نیست

مقرّر است که قلب است اصل گوهر او

به دور آن لب میگون دگر ملاف ای خضر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه