چون برفروزد آینه زان آفتاب رو
رو سوی هر که آورد آتش زند در او
سیلاب تیغ بار چنان تیز رو فتاد
کز سرگذشت آب و مرا تر نشد گلو
زلف تو جادوئیست برآتش گرفته جا
چشم تو آهوئیست به مردم گرفته خو
مشرب رواج یافته چندان که محتسب
می میکشد به بزم حریفان سبو سبو
در دیر رکرد غسل به می آن که زا ورع
بر اسمان نگاه نمیکرد بیوضو
ای دوستان فغان که من ساده لوح را
کشتند بیگناه بتان بهانه جو
از دولت گدائی آن ماه محتشم
بهر تو آمد این لقب از آسمان فرو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جاذبههای معشوقهاش اشاره میکند و از قدرت سوزان آتش عشق سخن میگوید. او توصیف میکند که زلف معشوق چگونه بر دلها اثر میگذارد و چشمانش مانند آهویی در جستجوی دوست است. همچنین، شاعر به محافل میپردازد که در آنها مشروب جاری است و محتسب نیز به میکشی حاضران لطمه میزند. در نهایت، او از نادانی و بیگناهی خود در برابر بتان بیرحم سخن میگوید و به نعمتهایی که از آسمان برای او فرود آمده اشاره میکند.
هوش مصنوعی: وقتی آفتاب بر افروزد، آینه نور را منعکس میکند و هر کس که به آن نگاه کند، آتش عشق در دلش شعلهور میشود.
هوش مصنوعی: تیغ باران بهقدری تیز و تند فرود آمد که چنان آب را درگیر کرد که گلویم تر نشد و از آن سرگذشت آب خبری نبود.
هوش مصنوعی: زلف تو مانند جادو است و دل را افسون میکند، چشمان تو مانند آهو است و در دل مردم شیرینی و صفا دارد.
هوش مصنوعی: شرابخوری در بین مردم آنقدر رایج شده که محتسب، که معمولاً باید از نوشیدن شراب جلوگیری کند، به بزم مینشینند و به جای منع، مشروبات را از دست حاضران میگیرد.
هوش مصنوعی: در میخانه، کسی که برای پرهیزکاری، غسل کرده بود، به شراب مشغول بود و به آسمان نگاه نمیکرد، انگار که وضو ندارد و به هیچ چیز متوجه نیست.
هوش مصنوعی: ای دوستان، ناله کنید که مرا که انسان سادهلوحی بودم، بیدلیل و گناهناک کشتهاند و بتهای زیبا بهانهای برای این کار پیدا کردهاند.
هوش مصنوعی: از رحمت و لطف خداوند، آن ماه (محتشم) به خاطر تو به این مقام و لقب رسیده است که از آسمان به او عطا شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن کس که گشت ایران ویران بدست او
بسپرد جان بدولت بر شهریار نو
همچون فراسیاب کهن بود جان بداد
بر شهریار پور سیاوش بنار تو
آید چنو سوار دگر بر زمین اگر
[...]
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو
تو ماه تُرکی و من اگر تُرک نیستم
دانم من این قدر که به تُرکی است آب سو
آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد
[...]
ماییم و نیم جان و جهانی و نیمجو
جان از برایِ می که ستاند زما گرو
ای یار اگر نداری طاقت گریز کن
چون از مصافِ عشق برآمد غریو و غو
میدانِ عشق و معرکۀ عشق و زخمِ عشق
[...]
عشق نوست و یار نوست و بهار نو
زان روی خوب روز نو و روزگار نو
چون در نیاید از در من نوبهار من
زانم چه خوشدلی که در آید بهار نو
در نوبهار چون تو نهای در چمن مرا
[...]
هستم بجستجوی تو پوینده کو بکو
باشد که با توأم فتد از دست روبرو
عشقت درید پیرهن صبر من چنانک
نتوان بدست عقل توان کردنش رفو
گر بگذری بشهر ز غوغای عاشقان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.