من نه مجنونم که خواهم روی در صحرا کنم
خویش را مشهور سازم یار را رسوا کنم
تا توانم سوخت پنهان کافرم گر آشکار
خویش را پروانهٔ آن شمع بیپروا کنم
گر دهندم جا به کوی او نه جای خوش دلیست
خوش دل آن گه میشوم کاندر دل او جا کنم
اهل دل را گفته تا محروم نگذارم ز جور
آن قدر بگذار تا منهم دلی پیدا کنم
خاک پای آن پری کز خون مردم بهتر است
چون من از نامردمی در چشم خون مالا کنم
حشمت من محتشم این بس که در اقلیم فقر
بیطمع گردم گدائی از در دلها کنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تفکرات خود میپردازد. او تأکید میکند که نه تنها دنبال شهرت و رسوایی نیست، بلکه میخواهد در دلها جا بگیرد و از عشق و محبت سخن بگوید. او خود را شمعی میداند که پروانههایش به دور او میچرخند و به عشق میسوزد. شاعر همچنین از عدم برخورداری از محبت دیگران صحبت میکند و میخواهد به دیگران کمک کند و دلهایی پیدا کند که با او همدردی کنند. او در نهایت از شرطهای مادی و اشرافیت بیزار است و به سادگی و زهد در فقر قناعت دارد.
هوش مصنوعی: من دیوانه نیستم که بخواهم در بیابان زندگی کنم و خودم را معروف کنم یا معشوقم را رسوا کنم.
هوش مصنوعی: من تا زمانی که قدرت دارم، به طور پنهانی و با کفر میسوزم و اگر روزی جرأت کنم، میخواهم به شجاعت پروانهای، خود را به شمعی که میسوزد، نمایان کنم.
هوش مصنوعی: اگر به من جایی بدهند، میگویم او نه تنها جان، بلکه دل خوشی دارد. دل خوش کسی است که من در دل او جا میگیرم.
هوش مصنوعی: به اهل دل گفتهام که نگذارم از ظلم و ستم محروم بمانند، اما تا جایی این اجازه را میدهم که خودم هم دلی پیدا کنم و احساساتی را تجربه کنم.
هوش مصنوعی: خاک پای آن موجود زیبا که از خون مردم ارزشمندتر است، چرا که من از بیمردی در چشمان خود به خون میافزایم.
هوش مصنوعی: بزرگی و عظمت من به قدری است که در دنیای تنگدستی، با بینیازی و بدون طمع، به جمعآوری محبت و دلها میپردازم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کی بود یارب که رو در یثرب و بطحا کنم
گه به مکه منزل و گه در مدینه جا کنم
بر کنار زمزم از دل برکشم یک زمزمه
وز دو چشم خون فشان آن چشمه را دریا کنم
صد هزاران دی درین سودا مرا امروز گشت
[...]
هر شبی گویم که: فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
چون مرا سودایت از روز نخستین در سرست
پس همان بهتر که آخر سر درین سودا کنم
ای خوشا! کز بیخودیها سر نهم بر پای او
[...]
بخت کو تا آیم و در آستانت جا کنم
رو به جنت پشت بر دنیا و ما فیها کنم
کو جنونی تا خرد را طعمه سودا کنم
عقل را دیوانه سازم عشق را رسوا کنم
چون وفا زین دوستان ده زبان گیرم کنار
چون مروت در پس زانوی عزلت جا کنم
خوی دل گیرم طلاق بستر راحت دهم
[...]
باده کو تا موج سان رقص از همه اعضا کنم
چون حباب از فرق دستار یقین را وا کنم
خار بی گل، دود بی آتش بمن قسمت رسد
خواه گلشن خواه گلخن هر کجا مأوا کنم
پای سیرم نیست اما سیل اشکم داده اند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.