به افسون محو کردی شکوههای بیکرانم را
به هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را
به نیکی میبری نامم ولی چندان بدی با من
که گم میخواهی از روی زمین نام و نشانم را
به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من
نمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را
گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازی
شدی بیگانه ای خُوش ، تا یقین کردی گمانم را
چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمن
خبر کن ای صبا زین نکته باری نکته دانم را
چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت
که چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را
اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبان
من و بیگانگی کین آشنائی سوخت جانم را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد شاعر در این شعر از احساسات عاشقانه و رنج و درد ناشی از بیوفایی و خیانت صحبت میکند. او به محبوب خود خطاب میکند و از او میخواهد که به درستی رفتار کند و به احساساتش اهمیت دهد. شاعر احساس میکند که محبوبش او را محو و فراموش کرده و با وجود اینکه نامش را به نیکی میبرد، بدیهایی نیز با او کرده است. او حس میکند که در دوستی، محبوبش با دشمنان او همدلی میکند و از بیگانه شدنش نگران است. در نهایت، شاعر به یاد عشق و دوستیهایش با دیگران و رنجهایی که تحمیل شده، اشاره میکند و خواستار درک و توجه معشوق به قلبش است.
هوش مصنوعی: تو با جادوی خود، جلوههای بینظیر من را تحت تأثیر قرار دادی و به هر شکلی که بود، زبانم را به سکوت واداشتی.
هوش مصنوعی: تو با نیکی از من یاد میکنی، اما آنقدر بدی در حق من کردهای که گویی میخواهی اسم و نشانی از من در این دنیا باقی نماند.
هوش مصنوعی: میتوانی به من محبت کنی و به خاطر مصلحت، دوستی نشان بدهی، در حالی که نسبت به دشمنان من به خوبی رفتار میکنی.
هوش مصنوعی: به نظرم میرسد که در آخرین ملاقات، بعد از آشنایی، تو خود را از من دور کردی و به نوعی غریبه به نظر میرسی. حالا که این را میدانم، دیگر به گمانم اطمینان کامل پیدا کردهام.
هوش مصنوعی: وقتی که دوستان را به زحمت میاندازی، نمیتوانی با خیال راحت به زندگیات ادامه دهی. ای باد صبحگاهی! از این موضوع که من دربارهاش میدانم، خبر بده.
هوش مصنوعی: زمانی که از جستجوی گلستان تو دست کشیدم، مانند بلبل گفتم؛ زیرا هنگامی که به جمع زاغها پیوستم، تو آشیانهام را به آنها سپردی.
هوش مصنوعی: اگر دل من که آرام و با محبت است، بعد از این به فرمان عشق خوبان درآید، این جدایی و بیگانگی باعث سوختن جانم شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تحیر بست در شرح غم عشقت زبانم را
چه گویم بر تو چون ظاهر کنم راز نهانم را
بسوز دل ز وصلت چاره جستم ندانستم
که آتش بیش خواهد سوخت از نزدیک جانم را
شدی غایت ز چشم شد دلم صد پاره از غیرت
[...]
مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم را
به زهر چشم خوبان آب ده تیغ زبانم را
تهیدستی ندارد برگریز نیستی در پی
نگه دار از شبیخون بهاران گلستانم را
چو طوطی لوح تعلیمم ده از آیینه رخساران
[...]
خدایا تازه کن چون شمع مغز استخوانم را
توانایی کرم فرمای جسم ناتوانم را
نهالم را خزان کردست ایام کهنسالی
شکفتن ها کرامت ساز شاخ ارغوانم را
قد خم گشته یی دارم الهی دستگیری کن
[...]
سوار برق عمرم، نیست برگشتن عنانم را
مگر نام توگیرم تا بگرداند زبانم را
عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارم
خرامی تا به زیرپای خود یابی نشانم را
به رنگ شمعگر شوقت عیار طاقتمگیرد
[...]
به پیری عشق سازد شوختر طبع جوانم را
که آتش می کند پرزورتر، پشت کمانم را
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.