جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا
بگذار ای طبیب زمانی باو مرا
زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ
جز آب تیغ او نرود در گلو مرا
آن بلبلم که جلوهٔ آتش گل من است
در دام آرزو نکشد رنگ و بو مرا
از طره دو تا به دو زنجیر بسته است
چون شیر وحشی آن بت زنجیر مو مرا
خوی بد است مائدهٔ حسن را نمک
زین جاست حرص دیدن آن تندخو مرا
ذرات من ز مهر تو خالی نمیشوند
گر ذره ذره میکنی ای فتنهجو مرا
در عاشقی مرا چه گنه کافریدگار
خود آفریده عاشق روی نکو مرا
اقبال محتشم که چو طبعش بلند بود
افراخت سر به سجدهٔ آن خاک کو مرا
تا آمدم به سجدهٔ سلمان جابری
ناید به کس دگر سر همت فرو مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق است. شاعر در تلاش است تا به معشوق خود نزدیک شود و از درد و تب عشق رهایی یابد. او از طبیب میخواهد که کمی زمان به او بدهد تا بتواند احساساتش را کنترل کند. همچنین، او به وضوح از تنگی نفس و غم ناشی از دوری از معشوق میگوید. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوقش سخن میگوید و این که عشق او به شدت او را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر ابراز میکند که عاشقی و عشق او به معشوق، بخشی از سرنوشت اوست و نمیتواند از آن فرار کند.
هوش مصنوعی: مرا به حال خود رها کن و بگذار در این شرایط سخت از عشق و آرزوهایم بگویم، چون جانم به لب رسیده و به یارم هزاران آرزو دارم. ای پزشک، کمی با من وقت بگذران و به حرفهایم گوش بده.
هوش مصنوعی: از شدت عشق و احساسی که دارم، بهقدری نفسام تنگ شده که هیچ چیزی جز آب تیغ او نمیتواند به گلویم وارد شود.
هوش مصنوعی: آن بلبل که زیبایی و جاذبهاش بهخاطر گل من است، نمیتواند در دام آرزوهایم رنگ و عطر خاصی به من بدهد.
هوش مصنوعی: این شعر به تصویری از زیبایی و جذابیت یک معشوق اشاره دارد. معشوقی که موهایش مانند زنجیری زیبا به هم بسته شده است و به تندی و وحشیگری شیر نشان میدهد. شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به این زیبایی و قدرتی که از این وجود میگیرد، سخن میگوید.
هوش مصنوعی: خوی بد مانند نمکی است بر سفره زیبایی، از این رو، طمع و حرص من برای دیدن آن آدم تندخو افزایش یافته است.
هوش مصنوعی: بند بند وجود من از عشق و محبت تو پر شده است و حتی اگر تو من را ذره ذره و کوچک کوچک تقسیم کنی، باز هم نمیتوانم از این عشق و محبت خالی شوم.
هوش مصنوعی: در عشق من چه اشتباهی کردهام، وقتی که خداوند خودم را با عشق به چهره زیبا خلق کرده است.
هوش مصنوعی: محتشم اقبال، که روح بلند و آزادش او را به عرش میبرد، با افتخار سر خود را در مقابل آن خاک که به من تعلق دارد، به زمین میگذارد.
هوش مصنوعی: وقتی که به سجدهٔ سلمان جابری رفتم، دیگر هیچ کس نتوانست سر بلند کند و عزم من را از یاد ببرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دارد زبون بتیغ زبان طعنه گو مرا
بستان بخیر ای اجل از دست او مرا
یا رب چه کینه داشت بمن دشمنی که او
شد رهنمون بدیدن آن کینه جو مرا
از بخت شور و تلخی عمرم خبر نداشت
[...]
هست آرزوی کشتن آن تند خو مرا
گر او نکشت، می کشد این آرزو مرا
جان من از جدایی آن مه بلب رسید
ای وای! گر فلک نرساند باو مرا
با ذوق جستجوی تو آسوده خاطرم
[...]
از کار رفته دست چو دست سبو مرا
ریزند می چو شیشه مگر در گلو مرا
کی می رسید چاک گریبان به دامنم؟
گر می رسید دست به دامان او مرا
رنگین تر از سرشک بود گفتگوی من
[...]
ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا
لب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا
در چشم خلق بس که مرا خوار کردهای
نشناسد آب روی، کس از آب جو مرا
دور از تو کار خنجر الماس میکند
[...]
مشت خسم، ولی چو نشینم به آن بهار
گلدسته می کند اثر رنگ و بو مرا
صد ره گر از خمار بیفتم به پای خم
یک دستگیر نیست به غیر از سبو مرا
نی شمع پی به گریه من می برد، نه ابر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.