گنجور

 
محتشم کاشانی

جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا

بگذار ای طبیب زمانی باو مرا

زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ

جز آب تیغ او نرود در گلو مرا

آن بلبلم که جلوهٔ آتش گل من است

در دام آرزو نکشد رنگ و بو مرا

از طره دو تا به دو زنجیر بسته است

چون شیر وحشی آن بت زنجیر مو مرا

خوی بد است مائدهٔ حسن را نمک

زین جاست حرص دیدن آن تندخو مرا

ذرات من ز مهر تو خالی نمی‌شوند

گر ذره ذره میکنی ای فتنه‌جو مرا

در عاشقی مرا چه گنه کافریدگار

خود آفریده عاشق روی نکو مرا

اقبال محتشم که چو طبعش بلند بود

افراخت سر به سجدهٔ آن خاک کو مرا

تا آمدم به سجدهٔ سلمان جابری

ناید به کس دگر سر همت فرو مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

دارد زبون بتیغ زبان طعنه گو مرا

بستان بخیر ای اجل از دست او مرا

یا رب چه کینه داشت بمن دشمنی که او

شد رهنمون بدیدن آن کینه جو مرا

از بخت شور و تلخی عمرم خبر نداشت

[...]

هلالی جغتایی

هست آرزوی کشتن آن تند خو مرا

گر او نکشت، می کشد این آرزو مرا

جان من از جدایی آن مه بلب رسید

ای وای! گر فلک نرساند باو مرا

با ذوق جستجوی تو آسوده خاطرم

[...]

صائب تبریزی

از کار رفته دست چو دست سبو مرا

ریزند می چو شیشه مگر در گلو مرا

کی می رسید چاک گریبان به دامنم؟

گر می رسید دست به دامان او مرا

رنگین تر از سرشک بود گفتگوی من

[...]

قدسی مشهدی

ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا

لب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا

در چشم خلق بس که مرا خوار کرده‌ای

نشناسد آب روی، کس از آب جو مرا

دور از تو کار خنجر الماس می‌کند

[...]

طغرای مشهدی

مشت خسم، ولی چو نشینم به آن بهار

گلدسته می کند اثر رنگ و بو مرا

صد ره گر از خمار بیفتم به پای خم

یک دستگیر نیست به غیر از سبو مرا

نی شمع پی به گریه من می برد، نه ابر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه