گنجور

 
محتشم کاشانی

چو افکنده ببیند در خون تنم را

کنید آفرین ترک صید افکنم را

نیاید گر از دیده سیلی دمادم

که شوید ز آلودگی دامنم را

ور از خاک آتش علم برنیاید

که هر شام روشن کند مدفنم را

به فانوس تن گر رسد گرمی دل

بسوزد بر اندام پیراهنم را

زغم چون گریزم که پیوسته دارد

چو پیراهن این فتنه پیرامنم را

مشرف کن ای ماه اوج سعادت

ز مسکین نوازی شبی مسکنم را

ز دمهای بدگو مشو گرم قتلم

بهر بادی آتش مزن خرمنم را

نیم محتشم خالی از ناله چون نی

که خوش دارد او شیوهٔ شیونم را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

چو از غم کنم چاک پیراهنم را

ز مردم کند اشک پنهان تنم را

چه سان با قد خم کنم عزم کویش

گرفتست خار مژه دامنم را

غمت دانه ها می فشاند ز چشمم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه