گنجور

 
میلی

کو بخت آنکه یار شکایت ز من کند

چندان‌که مدعی نتواند سخن کند

گردد هزار تازه گرفتار، ناامید

گر شکوه‌ای دلم ز تو پیمان‌شکن کند

گر بیم سرگرانی او نیست غیر را

منعم چرا ز همرهی خویشتن کند

آن طالعم کجاست که از پهلوی رقیب

قتل مرا بهانهٔ برخاستن کند

او می‌کند سوال و زبان در جواب او

از اضطراب دل نتواند سخن کند

میلی هزار حیف که آن می پرست را

ذوق شراب، ساقی هر انجمن کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نسیمی

تشبیه رویت آن که به گل یاسمن کند

چشم از رخت بگو به گل و یاسمن کند

باد از وصال قد تو محروم و بی نصیب

آن دل که میل طوبی و سرو چمن کند

باشد قبول، طاعت بی نفع بت پرست

[...]

صائب تبریزی

مشکل دل رمیده هوای وطن کند

شبنم چنان نرفت که یاد چمن کند

آنها که دید یوسف از اخوان سنگدل

خونش به گردن است که یاد وطن کند

دل می کند به سینه ما بیدلان رجوع

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه