نداری غم، دلم گر از تو ناخشنود میگردد
ز بس کز ناامیدیها تسلّی زود میگردد
چنان در جنگ داد بیوفایی داد آن بدخو
که نام آشتی نشنیده شرمآلود میگردد
به راه انتظارش هر دم از بیاعتمادیها
گمانها گرد جان آرزو فرسود میگردد
من دیوانه را بر ساده لوحی خنده میآید
که دنبال تو بدخو از پی مقصود میگردد
همانا کرده حاصل رخصت منع مرا امشب
که در بیرون بزمش مدّعی خشنود میگردد
چه خواهد بود میلی، اعتماد وعده وصلی
که غیری گر ازان آگه شود، نابود میگردد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر احساسات عمیق و ناامیدی خود را از رابطهای ناامیدکننده بیان میکند. او میگوید که اگر دلش از طرف محبوب ناخشنود شود، این ناامیدی زودگذر خواهد بود. همچنین، او به بیوفایی و رفتار بد معشوق اشاره میکند که حتی نام آشتی نیز برایش شرمآور شده است. در مسیر انتظار، ناامیدی و گمانها جانش را فرسوده میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که خود را در مقابل سادگی و ناامیدیاش مسخره میبیند و میفهمد که به خاطر این رفتارهای بد، امکان اعتماد و وصالی وجود ندارد، و هر زمان که دیگران از این موضوع باخبر شوند، اوضاع بدتر خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر غم و اندوهی نداری، دل من اگر از تو ناراضی شود، به خاطر این است که از ناامیدیها مدام آرامش میگرفتم.
هوش مصنوعی: در جنگ، آن شخص بدخلق به حدی خیانت و ناپایداری از خود نشان داد که حتی کلمه آشتی هم برایش شرمآور است و نمیتواند آن را بشنود.
هوش مصنوعی: هر لحظه در انتظار او، از عدم اعتماد و گمانها، آرزویم به شدت آسیب میبیند.
هوش مصنوعی: من به سادگی بیخبر از حقیقت میخندم، چرا که در پی تو، کسی که بدیها را میشناسد و نیت ناامیدکنندهای دارد، در جستجوی هدف خود است.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که امشب به من اجازه دادهاند که در بزم او شرکت کنم و این باعث خوشحالی مدعیان بزم میشود.
هوش مصنوعی: اگر کسی از وعدهای که به او داده شده آگاه شود، تمایل و اعتمادش نسبت به آن وعده از بین میرود و این ارتباط و امید نابود میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هنوزت ناز گرد چشم خوابآلود میگردد
هنوز از تو شکیب عاشقان نابود میگردد
چرا دیوانگی نارد مرا در گرد کوی او؟
که در هر گوشه چندین جان ناخشنود میگردد
به صد جان بندهام آن غمزه را با آنکه میدانم
[...]
خط مشکین که بر گرد رخت چون عود میگردد
بدان ماند که در بالای آتش دود میگردد
ز تاب مهر تابان جمالت پرتوی دارد
شب این مشعل که بر ایوان دود اندود میگردد
صباگویی که از چین سر زلف تو میآید
[...]
هوس پروانه است اما به گرد دود میگردد
نظر خوبست اما دل غبارآلود میگردد
ز کاوشهای مژگان تو پرخون دیدهای دارم
که گر شویم به آب بحر خونآلود میگردد
دلم را کرده ذوقت خوش دگر نگذارم از دستش
[...]
دلم در عاشقی با زخم زهر آلود می گردد
که از دنبال درد آوارهٔ بهبود می گردد
به مرهم کلفتی نو می شود، هر گه که می بینم
که داغ سینهٔ پروانه آتش سود می گردد
ز طالع تا قیامت برگ غم دارم ، ولی داغم
[...]
هنوز از نالهام بنیادِ جان نابود میگردد
هنوز از آه من شبها جهان پُر دود میگردد
هنوز از بس هجوم درد و غم در سینه تنگم
همه شب تا سحر راه نفس مسدود میگردد
بلای عشق طرح دوستی افکند و میدانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.