گنجور

 
میلی

کجا نظر به من آن شوخ خشمگین انداخت؟

مگر دمی که به سویم خدنگ کین انداخت

ز چین طرّه کزان خاک راه غالیه بوست

کمند فتنه به پای غزال چین انداخت

به بزم خواست که از من تهی کند پهلو

نشست و تکیه به یاران همنشین انداخت

ز پا فتادگی‌ام را همین نتیجه بس است

که سایه بر سرم آن سرو نازنین انداخت

فغان که ساختم از بیخودی پشیمانش

اگر نظر به من آن طفل شرمگین انداخت

به سوی میلی مسکین،‌نگاه پنهانش

چو ناوکی‌ست که صیدافکن از کمین انداخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

خطت که سبزه بر اطراف یاسمین انداخت

چه خون که در جگر نافه های چین انداخت

دلم که داشت تمنای خاکبوس درت

بعاقبت سخن خویش بر زمین انداخت

باحتیاط قدم نه دلا، که طره یار

[...]

شاهدی

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت

چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت

شد از محبت تو خاک سجده گاه ملک

چو سرو قامت تو سایه بر زمین انداخت

رخ تو گاه بگویند ماه و گه خورشید

[...]

صغیر اصفهانی

خدای آنچه بزلف نگار چین انداخت

نگار بهر من خسته بر جبین انداخت

برفت و برد مرا همچو سایه در پی خویش

قدی که سایه نه از ناز بر زمین انداخت

بزلف کرده صبا را بجرم آن زنجیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه