از بس که کردهام گله هر جا ز خوی او
شرم آیدم دگر که ببینم به سوی او
شرمندهوار میگذرد چون به من رسد
تا آنچه کرده است نیارم به روی او
قاصد به من مگو خبر التفات یار
رو با کسی بگو که ندانسته خوی او
هر دم رقیب از پی تحقیق حال من
سازد بهانهایّ و کند گفتوگوی او
مردم ز بهر یک نگه آشنای یار
تا صید کیست آهوی بیگانه خوی او
میلی چنین که برده ز راهش فریب غیر
بودن نمیتوان به ره آرزوی او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از ناخرسندی و شرمندگی خود در مواجهه با معشوق سخن میگوید. او از گلهها و شکایتهایی که در گذشته از معشوق کرده است، احساس شرم میکند و نمیتواند به او نگاه کند. قاصد را از آوردن اخبار محبت معشوق نهی میکند و از رقیبش که به دنبال تحقیق درباره حال اوست، گله دارد. همچنین شاعر به حال کسانی که به خاطر یک نگاه آشنا به معشوق، دلتنگ میشوند، اشاره میکند و به فریبکاری غیر در مسیر عشق و آرزو میپردازد. در مجموع، ابیات عواطف پیچیده و دلتنگی عاشق را به تصویر میکشند.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه هر جا از رفتار او شکایت کردهام، حالا شرم دارم که دوباره به سمت او نگاه کنم.
هوش مصنوعی: وقتی که او به من نزدیک میشود، از خجالت بابت کارهایی که کرده است، طوری رفتار میکند که نتوانم به او چیزی بگویم یا شکایتی کنم.
هوش مصنوعی: پیامآور به من نگو که دلمشغولی یار به من است، این را با کسی بگو که از طبیعت او بیخبر است.
هوش مصنوعی: هر لحظه رقیب به دنبال این است که از وضعیت من با خبر شود و بهانهای برای صحبت کردن با من پیدا میکند.
هوش مصنوعی: مردم به خاطر یک نگاه از طرف یارشان به تماشای او مینشینند، در حالی که نمیدانند شکار چه کسی خواهند شد و آیا به آهو یا غریبهای تبدیل خواهند شد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که انسانی که تحت تأثیر مسائل بیرونی قرار گرفته و از مسیر اصلی خود منحرف شده، نمیتواند به اهداف و آرزوهای واقعیاش دست یابد. این فرد به دلیل فریبهای خارجی و تأثیرات ناخواسته از مسیر درست خود دور شده و نتوانسته است بر مشکلات غلبه کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای برده آب از گل خودروی روی او
خوشتر ز قندهار وز مشگوی کوی او
بر بوی این بباغ بخفتم هزار شب
تا بو که یابم از گل شب بوی بوی او
از چشم او همیشه بلاجوی خلق زد
[...]
ترکی که خوشترست ز مشکوی کوی او
سروی که هست چون گل خود روی روی او
گر جای سرو جوی بود پس چه ساختند
از دیده عاشقا بلا جوی جوی او
آورد گرد ماه خطی کز جلال اوست
[...]
ای بیخبر ز نفحهٔ گلزار بوی او
آخر بنال زار سحرگه به کوی او
مست آمد آن نگار که ما مست روی او
دیوانگیست کار من از جستجوی او
با خود برید چشم من از روی مردمی
گر آرزو کنید که بینید روی او
بر خاک کوی وی دل من دوش گم شده ست
[...]
ماهی که آفتاب ندیدست روی او
چون غنچه باد هم نشنیدست بوی او
از مثل او سخن مکن ای دل که این سخن
آیینه هم نیارد گفتن به روی او
رویی چنانکه گویی مشّاطه میکند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.