چنان شد همنشینم چشم مست فتنهبار تو
که آمد پیشتر از من به راه انتظار تو
کجا می میکشیدی با حریفان دوش، کامروزم
خبر از صحبت شب داد چشم پرخمار تو
کنی سرگشته هر دم قاصدی، گویا نمیدانی
که آرامی نمیدارد به یک جا بیقرار تو
چو بیرون آید از یک شرمساری این دل دشمن
کند بیتابیی تا بازگردم شرمسار تو
به خود صد وجه پیدا کردهام هر سرگرانی را
ز بس کز سادگیها بودهام امیدوار تو
به رغمت غیرپرور گر شود، خواری مکش میلی
که این فیالجمله یادی میدهد از اعتبار تو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این متن به شوق و انتظار خود برای معشوق اشاره میکند. او میگوید چشمان فریبنده و مست معشوقش به قدری او را مجذوب کرده که به جای خود، در انتظار محبوب نشسته است. او از احساس بیقراری و اضطرابش صحبت میکند که به خاطر عشق و اشتیاقش دائماً در حال جستجو و نا آرامی است. همچنین، اشاره میکند که حتی در دل شرم و خجالتش، به یاد محبوبش آرام نمیگیرد و این عشق او را به گونهای دچار بیتابی کرده است. شاعر به سادگی و امید خود در عشق نیز اشاره دارد و از لذتی که از یاد محبوب میبرد صحبت میکند، حتی اگر این عشق با دشواریهایی همراه باشد.
هوش مصنوعی: به قدری تحت تأثیر زیبایی و جذابیت تو قرار گرفتهام که چشم انتظار تو به سراغم آمده و پیش از خودم به سوی تو روانه شده است.
هوش مصنوعی: کجا میتوانستی با دوستان به گپ و گفت مشغول باشی، امروز چشم خوابآلود تو خبر از گفت و گوی شبانی میدهد.
هوش مصنوعی: هر لحظه فرستادهای به دنبال تو میفرستم، اما گویا نمیدانی که دلت در هیچ جا آرام نمیگیرد و همیشه بیقرار است.
هوش مصنوعی: وقتی که دل از یک خجالت بیرون بیاید، به دشمنی میپردازد و بیتابی میکند تا دوباره به سوی تو برگردد و از این خجالت احساس ندامت کند.
هوش مصنوعی: من به خودم جنبههای مختلفی را نشان دادهام و هر نوع سرگرمی را تجربه کردهام، به خاطر اینکه از سادگیهایم عاشقانه به تو امید دارم.
هوش مصنوعی: اگرچه کسی غیر از تو برتر شود، هرگز خود را خوار نکن، زیرا این مسأله یادآور ارزش و اعتبار توست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلم را کرد صد پاره به سینه خار خار تو
مرا این گل شکفت و بس همه عمر از بهار تو
تو، سلطان، چون گدایان را زکوة حسن فرمایی
مرا این بس که زیر پا شوم هنگام بار تو
سر خود می زنم بر آستانت تا برآید جان
[...]
چو بگذشت از غم دنیا بغفلت روزگار تو
در آن غفلت ببی کاری بشب شد روز کار تو
چو عمر تو بنزد تست بی قیمت، نمی دانی
که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
چه روبه حیلها سازی ز بهر صید عوانی
[...]
چه خوش باشد که گردد دیده روشن از عذار تو
جواهر سرمه بینش شود خط غبار تو
تو مشغول شکار باز و شاهینی، چه می دانی
که ما را چشم و دل چون می پرداز انتظار تو
غزالان حرم را داغ دارد از سرافرازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.