گنجور

 
میلی

چون هجوم آرد محبت، شاد نتوان زیستن

در کمند آرزو آزاد نتوان زیستن

عهد یاری با رقیبان بستی و زین اضطراب

گرچه عهد توست بی‌بنیاد، نتوان زیستن

نیم بسمل سازدم چون ذوق شکرّخند او

زهر چشمش گر نباشد یاد، نتوان زیستن

دوستان گویند اهل عشق را غم دشمن است

ای‌خوش آن دشمن که بی‌او شاد نتوان زیستن

زخم‌کاری، بخت نافرمان، شکاری نیم جان

با وجود رحمت صیاد نتوان زیستن

یار، میلی می‌شود بیدادآموز رقیب

فکر مردن کن کزین بیداد نتوان زیستن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن

تا غمش در سینه باشد، شاد نتوان زیستن

دشمنی چون عشق در بنیاد دل افشرده پای

بر امید صبر بی بنیاد نتوان زیستن

قوت جان من تویی، چند از صبا بویی و بس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه