شوم از مدعی خوشدل، چو بینم از تو خشنودش
به امیدی که وصل آبی بر آتش میزند زودش
چو نتوان پیش مردم، خوارتر شد زین که من هستم
نمیدانم دگر از خواری من چیست مقصودش
ازو رنجیده غیر و میکند اظهار خشنودی
میان آتش و آبم ز شکر شکوه آلودش
چه شد از خندهات گر خون دل از دیدهام سر زد
که خوناب از جراحت رفت چون کردی نمکسودش
منم از ناوک آن غمزه چون صیدی که بر حالش
ترحم میکند صیاد و بسمل میکند زودش
دمی ظاهر شود داغ دل میلی که چون لاله
فرو ریزد ز باد آه، جسم درد فرسودش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از حسرت و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او از خشنودی مدعیای سخن میگوید که از بیخبری از حال او خوشحال است، در حالی که خودش در داخله دچار رنج و عذاب است. شاعر از خوارترین حالت خود انتقاد میکند و میپرسد که مقصود آن شخص از این خوار کردن چیست. او به تضاد احساساتش اشاره میکند؛ در حالی که دیگران از او رنجیدهاند، آن شخص ظاهراً خشنود است. شاعر خود را مانند صیدی میبیند که صیاد به او ترحم میکند، اما در حقیقت در حال نابودی است. در پایان، او به داغ دل و رنجهایش اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه این احساسات دردناک او را از پا درمیآورد.
هوش مصنوعی: وقتی میبینم کسی که دلش شاد است و از تو راضی به نظر میرسد، دلم میگیرد؛ چون فکر میکنم این خوشحالیاش فقط به امیدی است که به زودی خاموش خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم در برابر مردم قرار بگیرم، بدتر از این که من هستم وجود ندارد؛ نمیدانم دیگر مقصود از ذلت من چیست.
هوش مصنوعی: او از طرف دیگری ناراضی است و این ناراحتی را به طور آشکار بیان میکند. من در شرایط سخت و دشوار، میان آتش و آب، به خاطر شیرینی وجودش شکایت میکنم.
هوش مصنوعی: چرا از خوشحالی تو، من دلم پر از غم و اشک شد؟ وقتی که زخم دلم عمیقتر شد، تو چگونه آن را بیحس کردی؟
هوش مصنوعی: من مانند صیدی هستم که با نگاهی دلبرانه به من زل زدهاند و صیاد به او ترحم میکند، اما این ترحم باعث میشود که او را هر چه زودتر شکار کند.
هوش مصنوعی: لحظهای شعلهای از درد دل نمایان میشود، همچون لالهای که از وزش باد، گلش به زمین میافتد. این جسمی که از درد خسته است، به شدت رنج میکشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش
عجب شمعی که از بالا به پایان میرود دودش
دمی در بزم و صد ره میکشد از بیم و امیدم
عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش
میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی
[...]
حیاتی در گذر دارم چه پرسی بود و نابودش
متاع روی در نقصان چه سامان آید از سودش
سرم شوریدگی دارد ندانم چیست سودایش
دلم آوارگی جوید ندانم چیست مقصودش
ز اظهار محبت در زبان خلق افتادم
[...]
نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودش
مگر چشمی دهم درموسم خط آب ازدودش
اجابتهاست درطالع دعای دامن شب را
یکی صد شد امید من زخط عنبر آلودش
دل سنگش کجا برتشنه دیدار می سوزد؟
[...]
ز مستی گر رسد دستم به لبهای نمک سودش
شود یاقوت دست افشار لعل خندهآلودش
مروت نیست با طبعم گهی از ناز میگوید
چه میکردم اگر انصاف هم یارب نمیبودش
نگاه گرمی امشب آتشی افروخت در دلها
[...]
دلی دارم که غیر از غنچه بودن نیست بهبودش
تبسم همچو زخم صبح میسازد نمکسودش
توان از حیرتم جام دو عالم نشئه پیمودن
نگاهی سودهام امشب به لبهای میآلودش
ز موج خط وقار شعلهٔ حسنش تماشا کن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.