گنجور

 
میلی

جان نداده‌ست برت عاشق بیمار هنوز

باش یک دم که نگردیده سبکبار هنوز

نیم بسمل شدم از آهوی صیدافکن تو

چه کند تا به من آن غمزه خونخوار هنوز

ریختی خون من و سوی تو نگشایم چشم

دارم از خوی تو اندیشه بسیار هنوز

غیر را یافتم افسرده و از ساده دلی

راز خود گفتم و او بوده گرفتار هنوز

منفعل نیست ز همراهی میلی، گویا

نیست از عاشقی‌اش یار خبردار هنوز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوز

می کند جور به باران وفادار هنوز

طرفه کاری که رسید از غم او کار به جان

نکند زاری ما در دل او کار هنوز

دی در اثنای سخن گفت فلانی سگ ماست

[...]

محتشم کاشانی

مردم و بر دل من باز غم یار هنوز

جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز

حال من زار و به بالین رقیب آمد یار

من به این زاری و او بر سر آزار هنوز

عشوه‌ات سوخته جان من و جانسوز همان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه