گنجور

 
محتشم کاشانی

مردم و بر دل من باز غم یار هنوز

جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز

حال من زار و به بالین رقیب آمد یار

من به این زاری و او بر سر آزار هنوز

عشوه‌ات سوخته جان من و جانسوز همان

غمزه‌ات ساخته کار من و در کار هنوز

دل که دارد سر ز لف تو چو غافل مرغیست

که بدام آمده و نیست خبر دار هنوز

سرنهادند حریفان همه در راه صلاح

سر من خاک ره خانه خمار هنوز

چشم امید شد از فرقت دلدار سفید

محتشم منتظر دولت دیدار هنوز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوز

می کند جور به باران وفادار هنوز

طرفه کاری که رسید از غم او کار به جان

نکند زاری ما در دل او کار هنوز

دی در اثنای سخن گفت فلانی سگ ماست

[...]

میلی

جان نداده‌ست برت عاشق بیمار هنوز

باش یک دم که نگردیده سبکبار هنوز

نیم بسمل شدم از آهوی صیدافکن تو

چه کند تا به من آن غمزه خونخوار هنوز

ریختی خون من و سوی تو نگشایم چشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه