زان زهر چشم، بس که دلم تلخکام شد
برکام او شراب تمنّا حرام شد
کردم سلام و فایده این یافتم که دل
نومید بعد ازین ز جواب سلام شد
بیون نرفت لذّت وصل تو از دلم
هرچند هجر در صدد انتقام شد
دل با صد اهتمام ندید از لب تو کام
نومید آخر از تو به سعی تمام شد
در کین زمانه را شده شرمایه فریب
شرین لبی که جانم ازو تلخکام شد
میلی به لطف او ننهی دل، که پیش ازین
مخصوص بنده بود نگاهی که عام شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از تلخی و ناکامی دلش در عشق سخن میگوید. او به خاطر زهرچشمی که از معشوق دیده، دلش تلخ شده و احساس ناامیدی میکند. سلام کردن به معشوق نیز کمکی به او نکرده و از پاسخ معشوق امیدی ندارد. با وجود هجران و دوری، لذت وصال معشوق از دلش بیرون نرفته است. همچنین، عشق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و در نهایت به ناامیدی رسیده است. در این میان، میبیند که عشقش را فراموش کرده و دیگر به لطف و توجه معشوق امیدی ندارد.
هوش مصنوعی: به خاطر زهرچشمی که به من نشان داده شد، دلام بسیار تلخ و ناامید شده است و دیگر لذت بردن از خواستههایم برایم ممکن نیست.
هوش مصنوعی: سلامی کردم و دیدم که با این کار، دل ناامیدم بعد از این خوش شد و امیدوار به پاسخ سلامم شد.
هوش مصنوعی: لذت نزدیکی تو هرگز از دلم نرفت، هرچند جدایی تلاش کرد تا از من انتقام بگیرد.
هوش مصنوعی: با تمام تلاش و احساسی که داشتم، نتوانستم از لبان تو چیزی به دست بیاورم و در نهایت از تو ناامید شدم، اما با تمام کوششهایم به نتیجه رسیدم.
هوش مصنوعی: در این زمان، دنیا باعث شرمندگی من شده و فریب لبهای شیرین، مرا به تلخی و ناامیدی کشانده است.
هوش مصنوعی: دل را به لطف و محبت او وابسته نکن، چرا که قبلاً فقط خود او نگاه ویژهای به بندهاش داشت، اما حالا این نگاه به همه رسیده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امروز در فراق تو دیگر به شام شد
ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد
بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند
کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد
افسوس خلق میشنوم در قفای خویش
[...]
ساقی بیار باده که عید صیام شد
آن به که بود مانع رندی تمام شد
در ده قدح ز اول روزم که بعد ازین
حاجت بدان نماند که گویند شام شد
امروز هر که خدمت معشوق و می کند
[...]
چون روز عمر من به فراق تو شام شد
در آرزوی روی تو عمرم تمام شد
خون دلم چو بر تو حلالست دلبرا
آخر چرا وصال تو بر ما حرام شد
رحمی به حال زار من خسته دل بکن
[...]
از دولت وصال تو کارم بکام شد
بختم بلند گشت و سعادت غلام شد
از جلوه های حسن تو جانم حیات یافت
با چشمهای مست تو عیشم مدام شد
گفتی:سلام ذوق سلامت بدل رسید
[...]
امروز دیگرم به فراق تو شام شد
در آرزوی روی تو عمرم تمام شد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.