گنجور

 
جهان ملک خاتون

چون روز عمر من به فراق تو شام شد

در آرزوی روی تو عمرم تمام شد

خون دلم چو بر تو حلالست دلبرا

آخر چرا وصال تو بر ما حرام شد

رحمی به حال زار من خسته دل بکن

کز دست رفت و در پی ماه تمام شد

دیگ هوای زلف تو می پخت در دماغ

مسکین دلم که در سر سودای خام شد

مرغ دلم که کرد به کوی غمت هوا

شست دو زلف یار بدید و به دام شد

زین پیش طبع توسن ما بود بدلگام

واکنون به زخم قمچی ایام رام شد

هرچند در فراق تو حالم خراب بود

با وصل دوست کار جهان با نظام شد