گنجور

 
مسعود سعد سلمان

خسروا بود و هست خواهد بود

روزگارت رهی و چرخ مطیع

ملک را قدر تو سپهر بلند

عدل را همت تو حصن منیع

نه ز طبع تو هست جود شگفت

نه ز خورشید هست نور بدیع

هر مرادی که خواست بنده ز شاه

یافت بی هیچ رنج و هیچ شفیع

ماند یک آرزو بخواهد گفت

چشم دارد همی ز رای رفیع

این دو ده را که بنده را بخشید

تازه گردان کرامت توقیع

گر همی بنده وقف خواهد کرد

بر همه مردمان شریف و وضیع

شاه باشد در آن ثواب شریک

و هو عندالاله لیس یضیع

تا همی بر سپهر آینه گون

سیر اختر بود بطی ء و سریع

باد روشن شب تو همچون روز

باد خرم خریف تو چو ربیع

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

ای چو چرخ بیستون رفیع

وی چو کوه بیستون صدرت منیع

چو زمانه دولتی داری عزیز

چون ستاره همتی داری رفیع

در مساعی کرده ‌های تو جمیل

[...]

انوری

ای به طالع چو نام خود مسعود

وی به همت چو رای خویش رفیع

آسمان آن مطاع عالم کون

امر و نهی ترا به طوع مطیع

تیره ماه امید را داده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه