هیچ دل معشوق ما را رام نتوانست کرد
هیچ جا آن طفل شوخ آرام نتوانست کرد
سرو لاف دلبری پر داشت اما در چمن
همرهی با سرو من یک گام نتوانست کرد
هر کسی را در جهان توفیق کاری دادهاند
کار فیض صبحدم را شام نتوانست کرد
عشق باید تا دهد جان و ببوسد لعل یار
بوالهوس این باده را در جام نتوانست کرد
در جهان فرهاد نام بیهنر بسیار هست
کار شیرین را کسی با نام نتوانست کرد
عشق را داد خدایی دان که فکر هر گدا
پادشاهی با خیال خام نتوانست کرد
آسمان هم حلقه تنگی بود از دام عشق
هیچ دانا سر برون زاین دام نتوانست کرد
حیرت دیوانه فکر شنبه و آدینه نیست
از تماشا قسمت ایام نتوانست کرد
آن که از کم فرصتیهای اجل آگاه شد
توبه دیگر از می گلفام نتوانست کرد
بر آن تندی که در جان داشت در رفتن نمود
همرهی با عمر ما یک گام نتوانست کرد
جام جم هم زور دولت داشت هم تدبیر عقل
وقت رفتن چاره جم جام نتوانست کرد
صاف گشتن از ریا مجذوب آسان نیست نیست
این هنر جز رند دردآشام نتوانست کرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در غبار خط همان زلفش بود جویای دل
خاک سیر از صید چشم دام نتوانست کرد
بس که دلها را غم آغاز پرتشویش داشت
هیچ کس اندیشه انجام نتوانست کرد
شنبه و آدینه را با هم که خواهد صلح داد؟
[...]
دل به زلف یار هم آرام نتوانستکرد
این مسافر منزلی در شام نتوانست کرد
جوش خط با آن فسون دستگاه دلبری
وحشی حسن بتان را رام نتوانست کرد
با همه شوری که وقف پستهٔ خندان اوست
[...]
مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد
گرچه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد
بارها کردیم ساز می کشی از باده هم
چاره ی نا سازی ایام نتوانست کرد
شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.