گنجور

 
مجذوب تبریزی

عقل چون مشغول خود شد شهر و زندان ساختند

چون جنون از خود به تنگ آمد بیابان ساختند

ناخدا تا شد از آن غافل که کارش با خداست

گرد از دریا برآوردند و توفان ساختند

آسمان پیچید بر خویش و اجل بر خنده زد

هر کجا طاق و رواق و کاخ و ایوان ساختند

کرد آتش سرکشی شیطان شد از آتش پدید

خاک چون افتاده شد از خاک انسان ساختند

تا در این درگاه بی‌درمان نباشد هیچ درد

درد عاشق را به حکمت عین درمان ساختند

کیمیا را کسب از ایشان کن که در کنج گداز

خون دل را با قناعت آب حیوان ساختند

پیش‌بینان خرد پیش از تأسف‌های جنگ

خارزار خشم را بر خود گلستان ساختند

با خیال کج نیاند راست هرگز ای حکیم

آن چه روز اول از ما و تو پنهان ساختند

هر کجا کردند دل‌را مخزن اسرار عشق

دیده بیدار عاشق را نگه‌بان ساختند

ره‌روان راه دل مجذوب بیش از امتحان

با توکل هر چه مشکل بود آسان ساختند

 
 
گوهر
صائب

از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند

از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند

زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند

خاکبازان عمارت کافرستان ساختند

در سر آن زلف جان عالمی بر باد رفت

[...]

مجذوب تبریزی

از تماشای جمالت باغ رضوان ساختند

این خبر شد پهن عالم را گلستان ساختند

پیش ابروی کجت کردند طرح قبله راست

نسخه از روی خوشت بردند و قرآن ساختند

گرد راهت شد فلک کردند قدرش را بلند

[...]

جویای تبریزی

با همه اعضا مرا چون ابر گریان ساختند

همچو شاخ گل سراپای تو خندان ساختند

شکرین لعلت ز موج آب حیوان ساختند

نقل دندان ترا از شیرهٔ جان ساختند

حسن شوخی را که عالم روشن است از پرتوش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه