گنجور

 
مجذوب تبریزی

عقل چون مشغول خود شد شهر و زندان ساختند

چون جنون از خود به تنگ آمد بیابان ساختند

ناخدا تا شد از آن غافل که کارش با خداست

گرد از دریا برآوردند و توفان ساختند

آسمان پیچید بر خویش و اجل بر خنده زد

هر کجا طاق و رواق و کاخ و ایوان ساختند

کرد آتش سرکشی شیطان شد از آتش پدید

خاک چون افتاده شد از خاک انسان ساختند

تا در این درگاه بی‌درمان نباشد هیچ درد

درد عاشق را به حکمت عین درمان ساختند

کیمیا را کسب از ایشان کن که در کنج گداز

خون دل را با قناعت آب حیوان ساختند

پیش‌بینان خرد پیش از تأسف‌های جنگ

خارزار خشم را بر خود گلستان ساختند

با خیال کج نیاند راست هرگز ای حکیم

آن چه روز اول از ما و تو پنهان ساختند

هر کجا کردند دل‌را مخزن اسرار عشق

دیده بیدار عاشق را نگه‌بان ساختند

ره‌روان راه دل مجذوب بیش از امتحان

با توکل هر چه مشکل بود آسان ساختند