هیچ دل معشوق ما را رام نتوانست کرد
هیچ جا آن طفل شوخ آرام نتوانست کرد
سرو لاف دلبری پر داشت اما در چمن
همرهی با سرو من یک گام نتوانست کرد
هر کسی را در جهان توفیق کاری دادهاند
کار فیض صبحدم را شام نتوانست کرد
عشق باید تا دهد جان و ببوسد لعل یار
بوالهوس این باده را در جام نتوانست کرد
در جهان فرهاد نام بیهنر بسیار هست
کار شیرین را کسی با نام نتوانست کرد
عشق را داد خدایی دان که فکر هر گدا
پادشاهی با خیال خام نتوانست کرد
آسمان هم حلقه تنگی بود از دام عشق
هیچ دانا سر برون زاین دام نتوانست کرد
حیرت دیوانه فکر شنبه و آدینه نیست
از تماشا قسمت ایام نتوانست کرد
آن که از کم فرصتیهای اجل آگاه شد
توبه دیگر از می گلفام نتوانست کرد
بر آن تندی که در جان داشت در رفتن نمود
همرهی با عمر ما یک گام نتوانست کرد
جام جم هم زور دولت داشت هم تدبیر عقل
وقت رفتن چاره جم جام نتوانست کرد
صاف گشتن از ریا مجذوب آسان نیست نیست
این هنر جز رند دردآشام نتوانست کرد