گنجور

 
مجذوب تبریزی

آنان که به فکر اعتبارند

در دیده اعتبار خارند

در بحر فنا حباب چندی

در بند لباس مستعارند

بدباطن و خوش‌برون و بی‌خیر

چون سکه قلب بد‌عیارند

در پای حساب حق مردم

آیا به چه روز زر شمارند

این طرفه که این گروه جرار

افتاده به دام و در شکارند

شادند و همیشه در صداعند

مستند و مدام در خمارند

شادند ز مردن خلایق

از مردن خود خبر ندارند

چون پرده ز روی کار افتد

خواهی دیدن که در چه کارند

عبرت‌گیران این تماشا

در معرکه‌اند و در کنارند

دام است اگر چه دانه زر

طوبی گردد اگر بکارند

خرم دل آن کسان که با هیچ

هر لحظع دلی به دست آرند

مجذوب چه لازم است گفتن

رسواست که خلق در چه کارند