گنجور

 
مجذوب تبریزی

جمال تو را ماه تابنده شد

جمالش درخشان و تابنده شد

نهفته است رخسار خود را بهشت

مگر از جمال تو شرمنده شد

جمال تو اقبال جاوید داشت

از آن دولت عشق پاینده شد

مگو زلف و رخسار ما را که دید

شبی بود و برقی درخشنده شد

بلای دل و آفت خر منم

همان زلف و رخسار تابنده شد

به عاشق اگر نیستت التفات

چرا چشم شوخت فریبنده شد

به یک خنده‌ام کردی امیدوار

دلم خون به امید آن خنده شد

به حمد الله از یمن صبر و وفا

غمم شادی و گریه‌ام خنده شد

تو را آن که مستانه از دل بخست

چه داند که جوینده یابنده شد

خوشا فهم آن مرغ شب‌زنده‌دار

که با نوگل خود سراینده شد

در این بزم روشن‌دل آن کس نشست

که چون شمع پیشت سرافکنده شد

اگر دوستی مگذر از کار دوست

شتابی که عمرت شتابنده شد

از آن فرصت کارت از دست رفت

که کار تو موقوف آینده شد

به سحر آفرینی هزار آفرین

که مجذوبش از جان و دل بنده شد