بر دیر مغان گذر نداری
از مستی ما خبر نداری
ناصح پدرانه بود پندت
اما خبر از پسر نداری
هنگامه واعظت خوش افتاد
از صحبت ما خبر نداری
دلداری و دلبری بخستی
داری نظر و نظر نداری
زهدت هوس شراب دارد
داری جگر و جگر نداری
ساقی ز عطای خود مکش دست
دلکشتر از این هنر نداری
بختت نشود ز خواب بیدار
تا پاس دم سحر نداری
چون راه بری به ذوق مستی
یک ناله بیاثر نداری
از باغ حیات گل نچینی
تا دیده به اشک تر نداری
ای دل زینهار و الف زینهار
چشم از رخ خوب برنداری
مجذوب مشو ز ناله خاموش
نیکوتر از این هنر نداری


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جانا، تو زغم خبر نداری
کز سوز دلم اثر نداری
بردار چو بر درت فتادم
یا خود فگنی و برنداری
تا کی به جواب تلخ سوزی
[...]
از من خبر ای پسر نداری
عاشق شده ام خبر نداری
ما را بفغان میار از غم
گر طاقت دردسر نداری
از زندگی ام چرا ملولی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.