بر دیر مغان گذر نداری
از مستی ما خبر نداری
ناصح پدرانه بود پندت
اما خبر از پسر نداری
هنگامه واعظت خوش افتاد
از صحبت ما خبر نداری
دلداری و دلبری بخستی
داری نظر و نظر نداری
زهدت هوس شراب دارد
داری جگر و جگر نداری
ساقی ز عطای خود مکش دست
دلکشتر از این هنر نداری
بختت نشود ز خواب بیدار
تا پاس دم سحر نداری
چون راه بری به ذوق مستی
یک ناله بیاثر نداری
از باغ حیات گل نچینی
تا دیده به اشک تر نداری
ای دل زینهار و الف زینهار
چشم از رخ خوب برنداری
مجذوب مشو ز ناله خاموش
نیکوتر از این هنر نداری