گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بر جانب ما نظر نداری

بر خاک رهی گذر نداری

چشمت به کرشمه عالمی را

بگرفته و تو خبر نداری

این بار به عجز جان فرستم

ای دل تو مرو هنر نداری

ترسم نرسی به اوج در عشق

ای دل تو که بال و پر نداری

افغان من از برای این است

ای ناله چرا اثر نداری

شد خشک لبم ز دردت ای دل

کز بهر چه چشم تر نداری

از بس که نثار یار کردی

دیگر به صدف گهر نداری

چون روز جزا شب فراقت

ای شب تو مگر سحر نداری

آزادی و بنده تو عالم

ای سرو چرا ثمر نداری

وام از لب لعل او توان کرد

ای طوطی اگر شکر نداری

ای خسرو ملک جان خاقان

از مملکتت خبر نداری

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
امیرخسرو دهلوی

جانا، تو زغم خبر نداری

کز سوز دلم اثر نداری

بردار چو بر درت فتادم

یا خود فگنی و برنداری

تا کی به جواب تلخ سوزی

[...]

اهلی شیرازی

از من خبر ای پسر نداری

عاشق شده ام خبر نداری

ما را بفغان میار از غم

گر طاقت دردسر نداری

از زندگی ام چرا ملولی

[...]

مجذوب تبریزی

بر دیر مغان گذر نداری

از مستی ما خبر نداری

ناصح پدرانه بود پندت

اما خبر از پسر نداری

هنگامه واعظت خوش افتاد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه