گنجور

 
مجذوب تبریزی

لَئِن جَلَّت ذَنوبی فی مَقامی

فَعَطفَ العَطف کافٍ لاعتصامی

بیاور ساقی آن آب خردسوز

کز او ملک جنون دارد نظامی

من و می‌خانه‌ای کآنجا نیرزد

دو صد خم عقل افلاطون به جامی

بیا واعظ که مستان نیزه‌دارند

عجب هنگامه‌ای و طرفه‌دامی

سراپا سوختی در آتش جهل

هنوز ای عقل خام‌اندیشه خامی

ز جهل خود گر آگاهی حکیمی

به نقص خود چو پی بردی تمامی

شود ذکر ملائک نام نیکت

به نیکی گر بماند از تو نامی

نکویی کن که خصم کینه‌جو را

توانی دوست کردن با سلامی

به روز غم به آن امید خوش باش

که صبحی هست ور دنبال شامی

مکن از مهوشان دوری چو مجذوب

اگر خواهی رسد کامت به کامی

 
 
گوهر
باباطاهر

اگر دل دلبری دلبر کدامی

وگر دلبر دلی دل را چه نامی

دل و دلبر بهم آمیته وینم

ندانم دل که و دلبر کدامی

وطواط

نگارینا ، به هر معنی تمامی

دل از وصل تو یابد شاد کامی

بقامت حسرت سرو بلندی

بطلعت غیرت ماه تمامی

ثغوزک مثل عقدالدر حسنا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه