لَئِن جَلَّت ذَنوبی فی مَقامی
فَعَطفَ العَطف کافٍ لاعتصامی
بیاور ساقی آن آب خردسوز
کز او ملک جنون دارد نظامی
من و میخانهای کآنجا نیرزد
دو صد خم عقل افلاطون به جامی
بیا واعظ که مستان نیزهدارند
عجب هنگامهای و طرفهدامی
سراپا سوختی در آتش جهل
هنوز ای عقل خاماندیشه خامی
ز جهل خود گر آگاهی حکیمی
به نقص خود چو پی بردی تمامی
شود ذکر ملائک نام نیکت
به نیکی گر بماند از تو نامی
نکویی کن که خصم کینهجو را
توانی دوست کردن با سلامی
به روز غم به آن امید خوش باش
که صبحی هست ور دنبال شامی
مکن از مهوشان دوری چو مجذوب
اگر خواهی رسد کامت به کامی