گنجور

 
مجذوب تبریزی

یک شیشه از می ناب با یار سیم ساقی

گنجت اگر دهد رو در گوشه وثاقی

گه با نیاز پنهان در زیر لب دعایی

گه با نگاه خیره اظهار اشتیاقی

هرگز لبت نباشد چون گل ز خنده خالی

باشد شکرلبی را گر با تو اتفاقی

یک روز مست بنگر زاهد به طاق ابرو

محراب اگر نسازی در فن خویش طاقی

مکر عجوز دنیا رسواست در خرابات

آن جاست شاهد عدل گر می‌دهی طلاقی

آسان نباشد از خاک رفتن به بام افلاک

باید ز بال همت این را براقی

همت به خاک‌بازی چشم از فلک نپوشد

عیسی چرا نباشد در این چنین رواقی

با یاد گل چو بلبل مستی ز خون دل کن

کی رو دهد وصالت می‌محنت فراقی

مجذوب ذکر خیرت خواهی جهان یک رو

باید دلت نورزد با هیچ دل نفاقی

 
 
گوهر
سعدی

عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی

وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی

یا غایَةَ الأَمانی قَلْبی لَدَیْکَ فانی

شَخْصی کَما تَرانی مِنْ غایَةِ اشْتیاقی

ای دردمند مفتون بر خد و خال موزون

[...]

خواجوی کرمانی

یا حادی النیاق قد ذُبتَ فی الفراق

عَرّج علی اُهیلی و اخبرهم اشتیاقی

بشنو نوای عشّاق از پردهٔ سپاهان

زان رو که در عراق است آن لعبت عراقی

یا مُشرب المحیا قُم و اسقنا الحمیا

[...]

آشفتهٔ شیرازی

هرگز فنا نگردی تا هست عشق باقی

تا مستیت به سر هست منت مبر ز ساقی

مقدار مرهم وصل شاید اگر شناسد

آن دل که خسته باشد از درد اشتیاقی

لیلی انیس مجنون او در طلب به هامون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه