مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۳۵

یک شیشه از می ناب با یار سیم ساقی

گنجت اگر دهد رو در گوشه وثاقی

گه با نیاز پنهان در زیر لب دعایی

گه با نگاه خیره اظهار اشتیاقی

هرگز لبت نباشد چون گل ز خنده خالی

باشد شکرلبی را گر با تو اتفاقی

یک روز مست بنگر زاهد به طاق ابرو

محراب اگر نسازی در فن خویش طاقی

مکر عجوز دنیا رسواست در خرابات

آن جاست شاهد عدل گر می‌دهی طلاقی

آسان نباشد از خاک رفتن به بام افلاک

باید ز بال همت این را براقی

همت به خاک‌بازی چشم از فلک نپوشد

عیسی چرا نباشد در این چنین رواقی

با یاد گل چو بلبل مستی ز خون دل کن

کی رو دهد وصالت می‌محنت فراقی

مجذوب ذکر خیرت خواهی جهان یک رو

باید دلت نورزد با هیچ دل نفاقی