گنجور

 
مجذوب تبریزی

ز بس پیچیده‌ام خود را به فکر نازک‌اندامی

خیالی گشته‌ام موهوم آن هم نارس خامی

ز اندوه که می‌کاهد به امید که می‌بالد

اگر ننموده‌ای خود را به ماه از گوشه بامی

ز اعجاز که می‌آید به غیر از لعل می‌گونت

که سازد یک جهان دل را فدای خود به پیغامی

ز محنت‌های هجر ای دل مشو نومید از وصلش

که باشد خنده صبحی پس از اندوه هر شامی

به شادی بگذران با می اجل تا کی رسد از پی

چنین گفتند چنگ و نی به رند دردی آشامی

ز مردن تا قیامت عقده بسیار است در راهت

در این ره نه فلک هم حلقه تنگی‌ست از دامی

چو گاهی می‌رود بر باد اگر تخت کیان باشد

سر و کار تو با گور است اگر خود شاه بهرامی

در این غم‌خانه تنگ از دو دل بگریز فرسخ‌ها

دویی کی راست آید بی‌کجی در مغز بادامی

ز دستت تا برآید شاد کن از خویش دل‌ها را

مکرر با تو این گفتم بیا ساقی بده جامی

بود مجذوب قدرش برتر از افلاک در همت

به نیکی گر برآرد مشت خاکی در جهان نامی

 
 
گوهر
سنایی

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی

که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم

ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم

[...]

مولانا

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی

بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی

برآور دودها از دل به جز در خون مکن منزل

فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی

در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

حرام است ار دلی داری حیاتی بی دل آرامی

برو یاری به دست آور که یابی از لبش کامی

اگر بلبل بدانستی که گل بوی از کجا دارد

نگشتی گرد گل هرگز طلب کردی گل اندامی

به دفع چشم بد آن را که باشد هم نفس خوبی

[...]

اوحدی مراغه‌ای

مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی

که چون زنار دربستی ز دستم نوش کن جامی

دلت چون بت‌پرست آمد به شهر ما گذر، کان جا

چلیپایی‌‎ست در هر توی و ناقوسی به هر بامی

ز سر باد مسلمانی دماغت را چو بیرون شد

[...]

جلال عضد

بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامی

که من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی

به امّید وصالش دامن عمرم به ناکامی

برفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی

من اوّل بلبلی بودم میان بلبلان گویا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه