ز بس پیچیدهام خود را به فکر نازکاندامی
خیالی گشتهام موهوم آن هم نارس خامی
ز اندوه که میکاهد به امّید که میبالد
اگر ننمودهای خود را به ماه از گوشه بامی
ز اعجاز که میآید به غیر از لعل میگونت
که سازد یک جهان دل را فدای خود به پیغامی
ز محنتهای هجر ای دل مشو نومید از وصلش
که باشد خنده صبحی پس از اندوه هر شامی
به شادی بگذران با می اجل تا کی رسد از پی
چنین گفتند چنگ و نی به رند دردی آشامی
ز مردن تا قیامت عقده بسیار است در راهت
در این ره نه فلک هم حلقه تنگیست از دامی
چو کاهی میرود بر باد اگر تخت کیان باشد
سر و کار تو با گور است اگر خود شاه بهرامی
در این غمخانه تنگ از دو دل بگریز فرسخها
دویی کی راست آید بیکجی در مغز بادامی
ز دستت تا برآید شاد کن از خویش دلها را
مکرر با تو این گفتم بیا ساقی بده جامی
بود مجذوب قدرش برتر از افلاک در همّت
به نیکی گر برآرد مشت خاکی در جهان نامی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به تأمل دربارهٔ پیچیدگیهای وجود و احساسات انسانی میپردازد و از ناامیدی و امید در عشق سخن میگوید. او به دل میگوید که نباید از وصال محبوب ناامید شود و پس از هر اندوهی صبحی خندان خواهد بود. شاعر بر اهمیت لذت بردن از زندگی تأکید میکند و میگوید که باید از خوشیها و مینوشید، زیرا زندگی پر از درد و محنت است. او همچنین به ناپایدار بودن زندگی و ثروت اشاره دارد و یادآور میشود که در نهایت همه به گور خواهند رفت. در پایان، شاعر به ارزش تلاش برای رسیدن به نام نیک اشاره میکند و خود را مجذوب میداند که در پی عظمت و ارزش واقعی است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی
کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی
نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
[...]
بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی
برآور دودها از دل به جز در خون مکن منزل
فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی
در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن
[...]
حرام است ار دلی داری حیاتی بی دل آرامی
برو یاری به دست آور که یابی از لبش کامی
اگر بلبل بدانستی که گل بوی از کجا دارد
نگشتی گرد گل هرگز طلب کردی گل اندامی
به دفع چشم بد آن را که باشد هم نفس خوبی
[...]
مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی
که چون زنار دربستی ز دستم نوش کن جامی
دلت چون بتپرست آمد به شهر ما گذر، کان جا
چلیپاییست در هر توی و ناقوسی به هر بامی
ز سر باد مسلمانی دماغت را چو بیرون شد
[...]
بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامی
که من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی
به امّید وصالش دامن عمرم به ناکامی
برفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی
من اوّل بلبلی بودم میان بلبلان گویا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.