ز بس پیچیدهام خود را به فکر نازکاندامی
خیالی گشتهام موهوم آن هم نارس خامی
ز اندوه که میکاهد به امید که میبالد
اگر ننمودهای خود را به ماه از گوشه بامی
ز اعجاز که میآید به غیر از لعل میگونت
که سازد یک جهان دل را فدای خود به پیغامی
ز محنتهای هجر ای دل مشو نومید از وصلش
که باشد خنده صبحی پس از اندوه هر شامی
به شادی بگذران با می اجل تا کی رسد از پی
چنین گفتند چنگ و نی به رند دردی آشامی
ز مردن تا قیامت عقده بسیار است در راهت
در این ره نه فلک هم حلقه تنگیست از دامی
چو گاهی میرود بر باد اگر تخت کیان باشد
سر و کار تو با گور است اگر خود شاه بهرامی
در این غمخانه تنگ از دو دل بگریز فرسخها
دویی کی راست آید بیکجی در مغز بادامی
ز دستت تا برآید شاد کن از خویش دلها را
مکرر با تو این گفتم بیا ساقی بده جامی
بود مجذوب قدرش برتر از افلاک در همت
به نیکی گر برآرد مشت خاکی در جهان نامی