گنجور

 
مجذوب تبریزی

ای فر و عز و جا عیان از جبین تو

اقبال زر خریده لعل نگین تو

شد عمر‌ها که غلغله در آسمان فکند

آوازه بشارت فتح مبین تو

نزدیک شد که دست قوی‌پنجه قضا

مفتاح فتح درکشد از آستین تو

چشم رمد کشیده کند آفتاب را

نیلوفری که سر نشود در زمین تو

تسخیر کرده عالم دل‌ را به یک نگاه

صد آفرین به غمزه سحرآفرین تو

اندیشه از بلای دو عالم نمی‌کند

دستی که محکم است به حبل المتین تو

مجذوب را ز گوشه خاطر مساز محو

روزی که خاک گردد و بوسد زمین تو

مجذوب سر ز سجده این آستان مکش

تا آفتاب رشک برد بر جبین تو

باید چنان زدن به زمین دیو حرص را

کز آسمان فرشته کند آفرین تو

 
 
گوهر
سوزنی سمرقندی

ای صدر دین و دنیا دنیا آفرین تو

خالی نیند یکنفس از آفرین تو

هم آفرین کنندت و هم آفرین خوهند

مرجان و بر تن تو ز جان آفرین تو

صدق و یقین تست بیزدان تو درست

[...]

بابافغانی

منت که باز شد گرهی از جبین تو

حرفی شنیدم از لب چون انگبین تو

از یک اشاره می کشی و زنده می کنی

صد آفرین بغمزه ی سحرآفرین تو

ای باغبان که نخل گلت بر مراد باد

[...]

محتشم کاشانی

کاکل که سر نهاده به طرف جبین تو

صد فتنه می‌کند به سر نازنین تو

کین منت نشسته به خاطر مگر رقیب

حرفی ز کینه ساخته خاطر نشین تو

عمری دمید بر تو دل گرم بافسون

[...]

مجذوب تبریزی

ای کنت کنز آیه نقش نگین تو

گنجور گنج شارع شرع مبین تو

گر کام کائنات سراسر شود زبان

یارا که را که دم زند از آفرین تو

راز تو مال حوصله بحر رحمت است

[...]

قاآنی

ای آسمان به طوع و ارادت زمین تو

گنجینهٔ یسار جهان در یمین تو

گردون در افق نگشاید بر آفتاب

تا هر سحر چو سایه نبوسد زمین تو

الحق بجاست گر همه اجزای روزگار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه