گنجور

 
مجذوب تبریزی

ای فر و عز و جا عیان از جبین تو

اقبال زر خریده لعل نگین تو

شد عمر‌ها که غلغله در آسمان فکند

آوازه بشارت فتح مبین تو

نزدیک شد که دست قوی‌پنجه قضا

مفتاح فتح درکشد از آستین تو

چشم رمد کشیده کند آفتاب را

نیلوفری که سر نشود در زمین تو

تسخیر کرده عالم دل‌ را به یک نگاه

صد آفرین به غمزه سحرآفرین تو

اندیشه از بلای دو عالم نمی‌کند

دستی که محکم است به حبل المتین تو

مجذوب را ز گوشه خاطر مساز محو

روزی که خاک گردد و بوسد زمین تو

مجذوب سر ز سجده این آستان مکش

تا آفتاب رشک برد بر جبین تو

باید چنان زدن به زمین دیو حرص را

کز آسمان فرشته کند آفرین تو