گنجور

 
مجذوب تبریزی

هاتفم داد مژده‌ای از نو

که بکش جام و ناامید مشو

می بکش که می‌رود بر بام

تخت جمشید و تاج کی‌خسرو

رهنمایی به رهرویی می‌گفت

خاطر از توشه جمع ساز و برو

آن چنان رو که درنمایی خشک

چون بگویند کشته را که بدرو

گر سراسر جهان رفیق شوند

بی‌توکل به هیچ راه مرو

آن که دادت مونت گندم

کی ستاند به جای گندم جو

تا نخیزی ز خاک ذره صفت

کی کند ذره‌پروری پرتو

تا دهندت نجات چون مجذوب

راستی پیشه ساز و راست برو

 
 
 
رودکی

چون نهاد او پهند را نیکو

قید شد در پهند او آهو

عنصری

مرد ملاح تیز اندک رو

راند بر باد کشتی اندر ژو

وطواط

شمس دین ، ای ترا بهر نفسی

در جان کهن سعادت نو

ای زبانها بمدحت تو روان

وی روانها بطاعت تو گرو

بر گذشته موافق تو زچرخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه