هاتفم داد مژدهای از نو
که بکش جام و ناامید مشو
می بکش که میرود بر بام
تخت جمشید و تاج کیخسرو
رهنمایی به رهرویی میگفت
خاطر از توشه جمع ساز و برو
آن چنان رو که درنمایی خشک
چون بگویند کشته را که بدرو
گر سراسر جهان رفیق شوند
بیتوکل به هیچ راه مرو
آن که دادت مونت گندم
کی ستاند به جای گندم جو
تا نخیزی ز خاک ذره صفت
کی کند ذرهپروری پرتو
تا دهندت نجات چون مجذوب
راستی پیشه ساز و راست برو


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون نهاد او پهند را نیکو
قید شد در پهند او آهو
مرد ملاح تیز اندک رو
راند بر باد کشتی اندر ژو
کس نباشد قمار دوست چو او
ز آن همه طایفه هموست همو
کس نداند که چیست الا او
صفتش لا اله االا هو
شمس دین ، ای ترا بهر نفسی
در جان کهن سعادت نو
ای زبانها بمدحت تو روان
وی روانها بطاعت تو گرو
بر گذشته موافق تو زچرخ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.